از وقتی که تقّی به توقّی خورده و ما - به زعم خودمان! البته- شده ایم یک کاره ی جائی که این جا باشد!!!، دفتری برداشته ام و کارهای باید ام را هر روز مرقوم می کنم آن تو. هم چنین است کارهائی را که نکرده ام و باید برای انجامشان فکری بکنم. حالا می توانم بگویم مثلاً کار اولویت دار هفته یا ماه آینده ام چیست؟!
این روزها، باید! باران ببارد و نمی بارد.
این را یادم نبوده و ننوشته ام اش.
حتی هیچ جای دفترم با خودکار قرمز، درشت نمی نویسم که: باید فکری به حال بارانی که نمی بارانی! بکنیم...
شاید اگر هزار هزار سال دیگر بگذرد و نبارانی، هیچ یادم نیفتد که زمین و اهل آن به آب زنده اند و آب باید باران باشد و ببارد.
و قطره ای از آن هزار هزار ابر بالای سرم نمی بارند مگر اینکه تو رخصت نزولشان داده باشی.
ما را بباران. با بارانی از رحمت و گشایش. با ابرهای اجابت. با قطره هائی که هرکدام که می بارند، کلمه اند در هبوط تنهائی و سکوت این روزهای ما.
پائیز به نم نم باران های دو نفره اش! پائیز است...
می دانی که!؟
امشب به بر من است و آن مايه ی ناز
يا رب تو کليد صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بيچاره بساز
پ ن:
ندارد!
کنار برکه ی خشکیده ی غدیر دست دادند...
کنار شط خروشان فرات نیز!
امام آنجا بر فراز بود...
در کربلا نیز!
عجب حکایتی ست قصه ی وفاداری...
دست امام
دی روز
هر روز
و همیشه
مرا می طلبد برای یاری و همراهی.
و هل من ناصر ینصرنی؟
هنوز
چون هماره ی تاریخ
علی تنهاست...
عدالت مطلق. مظلومیت تام.
سلام من به نعلینی که اقیانوس عدل را روی خاک این سو و آن سو می کشید... و وصله دار بود!
آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است.
چراغ ها را من خاموش می کنم. زویا پیرزاد. نشر مرکز

پس پری روز برای کسی که از شغل م پرسیده بود توضیح می دادم که کار مثل منی عمومیت دارد و همه جای کارم باید یک جا جلو برود و رسیدم به شاهد مثالی و گفتمش حالا شما حساب کن باران، وقتی ببارد هم این طرف بلوار را می شوید و هم آن طرف ش را... بعد منبر رفتم برایش که همه ی پدیده های طبیعی! همه گیر و فراگیرند و هیچ چیز طبیعت گزینشی! نیست...
حالا که می خواهم برای عرفه بنویسم، شاهد مثال آن روزم بیادم افتاده.
اگر سوال و دعا خاصیت بنده گی است و جزئی از طبیعت و سرشت بنده، لابد اجابت هم جزئی از همان روند طبیعی ست که باید پیموده شود! شاید که نه! حتماً عیب کار از کاهلی ِ گداست. نه کرم صاحب خانه.
پس نوشت:
همچه روزی درست هفت سال قبل، یکی دو ساعت مانده به صلاه ظهر در ازدحام عرفه ی کربلا بودم و در صف نانوائی که برای نهار بچه ها نان کم داشتیم ویادم نمی رود لقمه های با نان گرم بچه ها را که خورده و نخورده گیوه هاشان را ور کشیدند برای شرکت در اولین دعای عرفه ای که بعد از سقوط آن خبیث، بین الحرمین پر بود از آن ها که به حسین علیه السلام اقتدا کرده بودند...
یکی از عوامل تحت اختیار!!! که اینجا را با خانه ی خاله اش یک سان گرفته! دی روز را دودره کرده بود به خیال اینکه رئیس! می رود کنسرت عالیم قاسیم اف آذربایجانی و اداره نمی آید و نیامده بود سرِ کار. غافل از اینکه من سر کار بودم و کنسرت ام را نرفته ام. صبح خواستمش و برخلاف معمول برخورد تندی باهاش کردم. بی آنکه چیزی بگوید راهش را کشید و رفت. الان آمده به تظلم و تضرع که فیلان... و من هم دل به احوالش سوزاندم و از تنبیهی که برایش مد نظر داشتم گذشتم. بی آنکه بخواهد زیاد عجز و لابه کند. به قرینه ی آن که خدا در روز حساب از سر عذر های بی جایم بگذرد و سر وقت حساب با من مدارا کند و فیلان...
حالا که یارو رفته به این فکر می کنم که اگر در کوله بارم اخلاص بود - که نیست! - ، عذر او را می پذیرفتم بی آنکه در بخشش خدا طمع کنم و این را به آن گرو بگیرم.
هنوزکه هنوز است حالی ام نشده که خواجه خود رسم بنده پروری داند!
هر جمعه که می گذرد...
هر صبح جمعه که خواب آلود و خمار از خواب بیدار می شوم و با چشم های نیمه باز، دنیا را به همان شکلی می بینم که دی روز دیده بودمش و می فهمم اتفاقی! که باید! هنوز! نیفتاده...
حسرت ِ نبودنت، نیامدنت و دیدارت چنگ می اندازد به روحم که زخمی است و یتیم ِ نبودنت ...
از صبح تا الان که لنگ ظهر است و قلندر بیدار!، زل زده ام به صفحه ی شیشه ای مانیتور و بارانی از کلمات می بارند بر خیالم و من
نمی دانم
که کدامشان مناسب حال این روزهای من است! که سر هم شان کنم و بنویسم تا بمانند! به یادگار این روزها که آن چنان سخت می گذرند که تو انگار کن اصلا نمی گذرند!
تو که مرا به تر و بیش تر می شناسی
برایم از همین کلماتی که باریده ای،
جمله ای بساز...
آبان
فصل
ورق خوردن اتفاق هاست.
سرآغاز روی داد های مجهول بعدی.
این سرِ ماست و آستان لطف تو.
اتفاق، زیبائی و شیرینی و شوق دانستنش به مجهول بودن وقت روی دادن و نوع و اندازه ی آن است.
عیاری ست شگرف برای یادآوری آزمون صبر و امید و توکل.
آی خدائی که آن بالا بالا ها نشسته ای!
چشمه ی چشم امیدم هنوز روان است و پر جوش و پر آب.
کرمت مستدام.
یا علی!