خانه ای خواهم ساخت!
در بالای بلندی شهر.
جائی که حتی شمار آدم هائی که از شهر می روند را داشته باشم.
حتی اگر نصف شب باشد!
کتابی خواهم نوشت!
کتاب خودم را.
به سبک دلی که از من ریش شده در طول این سال ها که هر روز و شبش هزار ماه است...
خانه ام باید در اوج باشد و کتابم باید در متن.
در متن همه ی اتفاق های زنده! گی ام.
جوری که نواده گان
بخوانند و بدانند که من
من ِ بی تو
چه هجرها که نکشیدم...
چه غصه ها که نچشیدم...
چه روزها که برایم شب بود و چه فراخی ها که برایم قبر...
بگذریم.
دو باره برایت می نویسم.
خانه ای خواهم ساخت!
بر بلندای شهر
جائی که وقت آمدنت اولین کس باشم که می بیندت.
می آئی... می دانم.
از سمت طلوع.
همان جا که همیشه رخ می نمایانی...

به نوشته روزنامه صهیونیستی هاآرتض، در اسراییل اخیرا زنانی که از کشورهای مختلف قاچاق شده اند با برچسب قیمت برای تن فروشی در ویترین به نمایش گذاشته شده اند.
به نوشته این روزنامه، در ویترین فروشگاهی در "مرکز خرید دیزین گوف" در تل اویو پایتخت اسراییل تابلویی نصب شده که بر روی آن نوشته شده است "زنان برای فروش بر حسب سلیقه شخصی" .
در این فروشگاه، هفت زن جوان با حالتی زننده درحالیکه بر روی آنها اتیکت قیمت زده شده است، در ویترین به نمایش گذاشته شده اند که نظر هر عابر پیاده ای را به خود جلب می کنند. عابران در گفتگو با رسانه های اسراییلی گفته اند که ما ابتدا فکر می کردیم این زنان مانکنهای چوبی هستند که برای نمایش لباسها در ویترین قرار گرفته اند اما با جابجا شدن و پلک زدن آنها فهمیدیم که اینها انسان هستند. گفتیم شاید بجای مانکن های چوبی از این دخترخانم ها استفاده شده است پیگیرشدیم دیدیم خیر این ها برای فروش در ویترین مغازه قرارگرفته اند.
هاآرتض نوشت: بر روی اتیکت هر یک از زنان، سن، وزن، اندازه و کشور محل تولد آنها درج شده است.

شما را که می دانم یادتان هست. ولی من تا همین چند دقیقه ی قبل یادم نبود که هر سال مثل ام شبی که شب میلادتان است، سهم ما را سوا می کنید و پیمانه ی مان را پُر. حتی لبریزتر از سال های قبل.
یادم نبود برات همه ی کربلا هایم را شما به م داده اید و هر بار که دلم تنگ تان شده، خیلی زودتر از زود، آغوش برویم گشوده اید و مرا به اسم خوانده اید تا مهمانتان شوم.
یادم نمی رود هر بار که یادتان جاری می شود، همه ی قلبم شکوفه می دهد به حرمت اسم اعظم تان.
ام شب
باز دلم بهانه ی شما دارد آقا جان.
امام دوست داشتنی ِ سریع الرضا! خواجه ی مُلک و ملکوت دل های ما!
دل مان میل تو دارد...
آقای ثامن ِ ضامن!
من و قلب کوچکم دوست داریم همیشه ی خدا کبوتر جلد گنبد طلایت باشیم.
خواجه مگر غلام سیه روی نخواهد...
از خواب و یوسُف و تعبیر، همین قدر می دانم که هیچ تعبیری به دیدار تو نخواهد رسید...
حالا هر خوابی که باشد!
میهمان چشم هایم که هیهات، در قاب خواب هایم نیز حلول نخواهی کرد...
در طول نزديک به 20 سال، چه در زمان رياست جمهوري و چه بعد از آن مرتب سعي کردهام به منازل شهدا بروم و يک جلد کلامالله مجيد نيز به آنها اهدا کنم، همواره مقيد بودهام که در پايان جملهاي که در کنار قرآن نوشتهام، آخرين کلمه نام شهيد باشد تا نام و امضايم در کنار نام شهيد قرار گيرد، با اين اميد که حداقل به برکت مجاورت کتبي و لفظي با نام شهيد، خداوند مرا با آنها نزديک و محشور فرمايد.
حالا که فکرش را می کنم که این همه عشق من به پائیز و برگ ریز از کجا و کی شروع شده می رسم به بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی شهر که آن سال ها پشت موزه ی قدیمی بود. با ساختمان نمای آجری و سقف شیروانی با میز و صندلی های مندرس و زهوار در رفته که به هر تکانی سمفونی قیژ براه می افتاد و سگرمه های مدیر اخموی کتابخانه – آ سید – را در هم می کرد با جوان هایش که برای کنکور می خواندند و به چشم کودکانه ی آن روزهای من بزرگ می نمودند و بودنشان جزئی از کتابخانه بود و گُلّه می شدند دور درخت بید کنار حیاط و از سیاست می گفتند و از کتاب های نایاب و قدم می زدند و فیلسوفانه سیگارمی کشیدند. و من در بعد ازظهر هر روز در همان یکی دو ساعت خالی بین دو شیفت، مدرسه را دودره می کردم تا خودم را برسانم به ساختمانی که همه ی عشق من همه ی کتاب های کاهی ِ دوست داشتنی ام را در خود داشت که بروم قاطی آدم بزرگ هائی که آمده بودند کتاب بخوانند و بروم از کشوهای الفبائی فهرست کتب، اسم چند تا کتاب کت و کلفت سوا کنم و شماره شان را بنویسم روی کاغذ و بدهم دست آسید ِ همیشه اخمو که زیر چشمی به کاغذم و به خودم نگاه کند و تعجب کند از عنوان های قلمبه سلمبه ای که به سن و سال م نمی خورد و من با همه ی بچه گی ام مغرور شوم به تعجبی که آ سید می کند و بعد با کتاب هائی که با کش می بستم شان ترک دوچرخه و خش خش بیاندازم روی برگ های پائیزی حیاط کتابخانه و تا خود مدرسه تند برانم که نهار تمام نشود و تمام بعد از ظهر را یواشکی کتابم را بخوانم که این بار رکورد قبلی م به تر شود. یاد پائیز همیشه ی خدا با کتاب های قدیمی و موسیقی آذربایجانی و چای قند پهلوی بعد از ظهرهای آنا با من است. حیف که دیگر نه آن دوچرخه را دارم و نه کتابخانه سرجای اولش است و نه آنا – خدابیامرز – هر بعد از ظهر چشم به راه نوه اش است که چای قند پهلو بدهد دستش...
از پائیز های دل انگیز فقط رد خاطره هاشان بجا مانده و کوچه هائی که هر از گاهی پر می شوند از برگ های خزان...
خیر سرم بعد هرگز، کتاب دینی دست گرفته ام که مثلن شب جمعه است و ارواح مومنین آزاد و بلکه م حالی به روح و روان خودم و اموات و احیای منتسب به جمع! بدهم که عدل می خورم به ذکری که هرکس بخواندش خواب کسی که دوستش دارد را می بیند و ال می شود و بل.
بعد یاد التماسهایم می افتم که ترجمه ی عربی اش می شود همان دعاهائی که در کتاب نوشته و بعد مثل خوره می افتد در جانم که اگر آمدنی بودی خودت می آمدی و کار به ذکر و زور و تضرع نمی کشید که قبل تر از این ها خیلی زور زده ام و افاقه نکرده.
نمی دانم، از خیر خوابی که به قوه ی اَوراد و اذکار ببینم می گذرم و به سقف تاریک بالای سرم خیره می شوم. انگار کسی در گوشم فریاد بزند که: آن هائی که این همه در خواب می بینندت مگر هفت قُل و هفت امن یجیب می خوانند وقت پهلو به پهلو شدنشان در رخت خواب؟ اگر بخواهد می آید و نیازی بر بیابان و جرس نیست!
بعد که صبح می شود و نمی آئی دلم را خوش می کنم به این که عوض همه ی این شب هائی را که نیامده ای را آن طرف که آمدم در می آورم.
آدم و دلش به امید زنده است...نه؟!
باز خدا پدرت رو بیامرزه که تو این قحطی خاطره و حال
مجبورمان کردی شخم بزنیم تو آرشیو عکس ها و یادمون بیفته روزگاری چه خوش روزهائی داشتیم که الان همه شان فقط! خاطره اند!