رفیقی داشتم که می گفت:
هر چی که به ته ش برسه تموم می شه!
و تاکیید داشت روی هر چی.
حالا من حساب می کنم تَه صبر ما کجا باید باشد که هنوز به ش نرسیده ایم تا بی صبری امان مان را ببرد و چشم به راهی مان تمام شود!؟
از صبر که می گویم دلم آن قدر فشرده می شود که نای نفس کشیدن و حتی فریاد کشیدن هم نمی ماند.
گیریم صبر ما به این زودی ها تمام شدنی نباشد.
شما چه کار به وسعت حوصله و صبر و طاقت ما داری؟
بیا خب!
لطفن...
صبر قاعده ی لطیفی ست برای تحمل. برای دوری. برای همه ی روزهائی که نیستی تا خوش بگذرند.
این روزها که می گذرد
نه هست های مان آن گونه که بایدند
و نه باید های مان آن گونه که هستند...
توی دست و بالت
اون تَه مَه های خورجینت
کلمه یافت می نشود که ببارانی مان؟
ببین این جا را و این دل کویر شده را که سال هاست نباریده ای...
ببین رد قدم های آخرین باری که از این حوالی رد شدی گم می شود لابلای آتشی که در گل ستانم افتاده...
ببین بس که نبوده ای چه به روز ِ روزهایم آمده...
ببین...
ببین...
این درست که هر چه از دوست رسد نیکوست
این هم درست که تو اول به ظرف آدم ها نگاه می کنی بعد پُرش می کنی. آن هم آن قدری که لب ریز نشود!
اما
اما فکر نمی کنی این همه اضطراب و فشار، این همه کار نکرده، این همه راه نرفته
کمی
فقط کمی از ظرفی که دست من داده ای زیادتر است؟
دنیا محل کوچ است
و کوی تلخ کامی ها،
ساکن آن مهیای رفتن است
و جای گرفته در آن،
آماده ی جدائی...
امام علی علیه السلام/ نهج البلاغه/ خطبه ی 187
عمو می گفت چشم هایت میشی بود. موهایت بور و قامتت بلند. می گفت خوش تیپ بودی. می گفت دندان هایت سفید و یکدست و مرتب بود. می گفت وقتی می خندیده ای وسط چانه ات به اندازه ی یک چاه زنخدان گود می افتاد. می گفت دستهایت استخوانی بود و رگ های مردانه ای رویشان متورم شده بود با انگشت هائی که صاف و کشیده و استخوانی بودند.
عمو هزار چیز دیگر هم می گفت بلکه م تصویر کند تو را برای منی که ندیده ام ات.
عمو این ها را می گفت و آه می کشید که کاش آن وقت ها که بودی دوربینی چیزی دم دست بود تا (چیزی از تو) را ضبط می کرد و الان ِ روز می گذاشت تا ببنینمت.
عمو می گفت حیف که تصویر من از تو فقط چند تا عکس است و متحرکِ تو را ندیده ام.
و من نمی دانم چه سّری است که هر بار، هر سال، همین روزها که تلویزیون آن تنها تصویر متحرک تو را پخش می کند، من سرم گرم ِ چیز دیگریست و چشمانم هر سال همین روزها یتیم ِ ندیدنت... و تو هر بار میهمان چشم های دیگری می شوی جز من و چشم های منتظرم.
یک روز به شیدائی
در زلف تو آویزم...
اگر بگذراند!
اگر بگذاری...
توی یک هتل آپارتمان نقلی در یکی از محله های نزدیک حرم...هفته های اولی که مشهد بودم چون جایی را بلد نبودم فکر میکردم مشهد فقط چهار تا خیابان اطراف حرم و بازار رضا و هفده شهریور است...کل تفریح من این شده بود که عصرها بروم بازار رضا را بالا و پایین کنم...چطور برایتان بگویم که بازار رضا چه جور جائیست؟ یک راسته دراز پر از لامپ و تسبیح و انگشتر و کفن و سجاده و زعفران و زرشک و نبات که همه جاهای خالی باقیمانده را با آدم پر کرده باشند...آن هم چه آدمهایی... تا شعاع یک کیلومتری اطراف حرم چند تیپ آدم بیشتر نمیبینی...لنگ و لوک و شفته شکل که برای شفا گرفتن آمده اند...()/حاج آقا/()که برای زیارت با خانواده امده اند...اعراب دشداشه پوش و زنهای روبنده دارشان با یک دوجین بچه جقله...نوجوانهای مدرسه ای با تیپ بسیجی که عموما از طرف مدرسه هایشان با اتوبوس به مشهد اورده شده اند...و البته خانواده هایی که من انها را کارمندزاده میدانم...تیپهای مذهبی مدرن شهری که تقریبا تمام ادارات دولتی از آنها پر شده و مردهایشان حتی ممکن است چهار تیغه کنند و زنهایشان هم البته مدتهاست چادر را رها کرده و به مانتوی گشاد بالای قوزک و روسری و البته کلیپسی که پشت موها را بالا بیاورد رو آورده اند...
پی نوشت:
این چند خط بالا، روایت وبلاگ نویسی است به نام شراگیم که نوشته هایش هر از گاهی در لایک و شایر گودری به تورم می افتند!
نوع نگاه و روایتش از امام رضا (علیه السلام)ی دوست داشتنی و مشهد مصفایش برایم جالب بود.
جناب شراگیم!
از اینکه دو کلمه از نوشته هایت را به تیغ سانسورم بریدم از شما عذر می خواهم!
- هاه! این را باش! در ساوالانِ من، گل، بالاتر از قامت ِ توست، گیله مَردِ کوچک! تو دریای گُل، برای دخترم، یک قطره گُلک آورده یی مردک؟
- این قطره، پُر از ارادت است آقا؛ اما در آن دریای شما به جز گُل هیچ چیز نیست.
آن وقت، تو از دور پیداشدی و پدرت در آنی گم شد؛ و من دانستم که او، گرچه بسیار تنومند است و عامیانه سخن می گوید و با دست غذا می خورد، عشق را اما می داند.
- آن روز، روزِ سومِ سبلان بود؛ و تو سه روز بود که عاشقِ من شده بودی.*
*-. یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
از این جـــا
حالم خوب نیست.
برای آن که بدانی حالم چه قدر خوب نیست می گویمت که بدانی نبودنت... دل ندادنت... هم دل و هم سودا نبودنت تازه گی ها بیش تر از قبل می رود زیر جلدم! شیطان هم مدام زیر گوشم می خواند که این سهم و حق! تو نیست و من درمانده تر از قبل فقط سکوت می شوم.
نگاه به قد و بالایم نکن.
روح من
بچه سال تر از این حرف هاست.
قول و قرارمان که یادت نرفته؟
حالا که آمده ای و سر درد دل من باز شده، بگذار بگویم که روزها دیگر مثل سابق سخت نمی گذرند.
روزهای الان ام، سخت که نه! جان گداز و روح خراش می گذرند...
در مانده ام! می فهمی؟
حالا که سفره ی میهمانی ات جمع شده و بندگان را در سراسر زمین وسیعت پراکنده ای
حالا که دیگر خبری از نَفَس های متبرک به شمیم تسبیح و تهلیل نیست و خواب هایمان مثل خواب های ماه مبارک رنگ و اثری از عبادت ندارد
حالا که شیطان ِ در بند یک ماهه، افسار گسیخته و بی پروا باز به میان مردمان شهر بازگشته است...
رحم آر بر حال بنده ی زاری که سپرش دعا است و سلاحش اشک و سرآمد سرمایه اش امیدواری به عفو و کرم تو
یا من یرحَمُ من لا یَرحَمَه العِباد
و یا من یَقبَلُ مَن لا یَقبَله البِلاد
و یا من لا یَحتَقِرُ اهل الحاجه ِ الیه
و یا من لا یُخَیّبُ المُحِلّینَ عَلیه *
*.- دعای چهل و ششم صحیفه ی سجادیه / دعای امام علیه السلام در روز عید فطر
می گویند روی ماه را که دیدی زکات فطره واجبت می شود.
می گویند آدم باید باید قبل اقامه ی نماز عید زکات فطریه اش را بدهد.
می گویند زکات فطریه باید از قوت غالب سنه باشد. یعنی فلان قدر از آن چیزی که خوراک اغلب روزهایت هست.
همه ی این ها قبول!
حالا فقط مانده به مان بگوئی ما که روز و شب غصه ی دوری تو را می خوریم و غم هجران تو را، مبنای محاسبه ی زکات فطریه مان دوری ات باشد یا مهجوری ات؟
پی نوشت:
شاید این ثانیه های آخر میهمانی و عنوانی که برای این پست در ذهنم تراوید بهانه ای بود برای این که یادی شود از قیصر ِ شعرهای انقلاب.
خدا بیامرزدت مرد!
حالا که شب های آخر میهمانی است و من می دانم که خواهی رفت و نمی دانم سال دیگر که برگردی من یا دلم – دلم مهم تر است البته! – زنده ایم یا نه، لطفن کمی آهسته تر برو...
کمی آهسته تر، جوری که ثانیه های این دو سه روز آخر کش بیایند.
نفس هایم، نفس هایمان هنوز از اکسیژن رمضانت سیر نشده اند...
هوای مان را داشته باش. لطفن!
فلسطين آزاد خواهد شد؛ در اين هيچ شبههاى نداشته باشيد. فلسطين قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطينى تشكيل خواهد شد؛ در اينها هيچ ترديدى نيست؛ اما بدنامى آمريكا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد. اينها همچنان بدنام خواهند بود. شكى نيست كه بر اساس حقايقى كه خداى متعال تقدير كرده است، خاورميانهى جديد شكل خواهد گرفت. اين خاورميانه، خاورميانهى اسلام خواهد بود...
از این جــــا