نه که نخواهم بدانم وقتی می آئی ظالمان را چه سان عقوبت می کنی یا داد مظلوم را چه گونه می ستانی!
نه که نخواهم ببینم فرقِِ بهار ِ وقت آمدنت با بهار روزهای بی تو در چیست؟
یا که نخواهم بدانم وقتی بیائی عدل را چه گونه می گسترانی؟
من سال هاست که مشتاق آمدنت و مشتاق عدالتی که خواهی آورد هستم.
اما مشتاق ترم که بیائی
و قرائتت از دینی که این چنین سفت و محکم به ش چسبیده ایم را بیاوری.
کاش می دانستم «دین تو!» و آن چه که ما به اسم دین، می پرستیمش، تومنی چند صنار اختلاف معامله! دارند!
حتی دوست دارم بدانم
دلیل آن هائی که وقت آمدنت، تو را به جرم آوردن دین جدید، تکفیر می کنند چیست؟
تو مگر با خود چه خواهی آورد که ما از آن بی خبریم؟
تو مگر مسلمان کدام کعبه ای که ما نمازمان به آن سو نیست؟
آقایِ مفردِ مذکرِ غائبم!
شوق آمدنت یک سو
اما اشتیاق استنشاق عطر مسلمانی ِ ناب از گل وجود تو، قبول کن چیز دیگریست...
فکرش را بکن! تو می آئی و آخرین خوانش را برایمان می آوری...
آرزوی غریبیست... نه؟!
باید این جا
برای ام روز
چیزکی سر هم کنم و بنویسم.
باید بنویسم تولد را یادم نرفته.
باید بنویسم هنوز! دوستت دارم.
باید بنویسم تا این بار که این طرف ها آمدی تا ببینی چیز تازه ای نوشته ام یا نه، کنتور موعودیه ام را ببینی که یک شماره به ش اضافه شده.
آقای گل ِ همیشه بهارم؛
این جا
برای از تو نوشتن
جای ما کم است...
حضرت آفتاب!
زمین از جشن تولد ِ تو ی بی تو خسته شده.
کجای دنیا را سراغ داری برای کسی جشن تولد آنهم با این طول و تفضیل بگیرند و صاحب جشن خودش نباشد...
سختمان است اقاجان.
«سختی» که معرف حضورتان هست؟
از ترافیک خطوط هوائی و شلوغی باند فرود طیاره ها، فقط شلوغی روی باند فرودگاه شهر تو را دوست دارم.
می دانی!
ترافیک روی باند فرودگاه شهر تو
توفیق اجباری دور زدن بالای شهر است و گرد سر تو و گنبد طلائی ات چرخیدن.
آنقدر نزدیک که بشود کفترهای جَلد حرمت را هم دید زد و زیارت کرد.
دوست دارم همیشه ی خدا که میهمانم می کنی، به اندازه ی یکی دو بار طواف هوائی، باند فرود در اشغال طیاره های قبل تر از ما باشد که بتوانم یک دل ِ سیر از آن بالا، مثال کبوترهای حرمت، دور سرت بچرخم و قربان صدقه ی گنبد غرق نور و طلایت بروم.
...
مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشم ها خیره به او
قلب ها غرق دعا
بر لب پیر و جوان
یا رضا ... رضا ... رضاست...
نماز اولین میهمان سرای خدا در زمین است.
اول وقت رضوان خدا
وسط وقت رحمت خدا
و آخر وقت عفو خداست...
طول دادن قنوت در نماز، سختی های مرگ را کاهش می دهد.
پیامبر اعظم علیه و آله افضل صلوات المصلین
من: برا ادمائی با علایق ما تهران جای خوبیه برا نفس کشیدن
حالا اگه این اینترنت و ارتباطات و ... نبود معلوم نبود ما کی و کجا باید جواب دل مون رو می دادیم؟
در نظر بگیرید شهری رو که همه ی سهمش از فرهنگ فقط روزنامه فروشی هاش باشن با مجلات اکثراً زردشون!
نه حتی یه دونه کتابخونه ی دُرُس درمون
نه آدمائی که هم سلک تو باشن
و نه جائی که معدود هم فکرای تو، عصرا جمع شن اونجا و چائی بخورن و راجع به علائق مشترک – کتاب – حرف بزنن
او: فکر می کنید خیلی ایده آله اینجا؟
من: نیست؟
او: نه خب!
من: ولی برهوت هم نیست!
اینجا - شهرستان – برهوته...
درون خلوت ما غیر نمی گنجد
برو
که هر که نه یار من است
بار من است!
به هر روی نهادی مثل ِ دانش گاه ِ آزاد - ولو با استفاده ی اولیه از امکانات ِ دولتی - توانست با استقلال از نفت، به نهادی بسیار مهم در عرصه ی سیاست و خاصه رقابتِ سیاسی تاثیر گذار باشد. حمله ی ژورنالیستی به دانش گاه ِ آزاد، اگر نه مجوزِ دخالت ِ دانش گاه در سیاست باشد، موید حرکتِ سیاسی است. البته وقتی مسئولانِ وقت ِ دولت انتقاد می کنند که نباید دانش گاهِ آزاد پای گاهِ احزابِ مخالف باشد، باید کسی هم سوال کند که پس چگونه نفت می تواند پای گاه ِ احزاب دولتی باشد؟ اگر تفاوتی هم باشد در این دو، باز دانش گاهِ آزاد، نفت را یک دست چرخانده و به کارِ دیگری تبدیل کرده است و به یک معنا ارزشی افزوده است به کشور و طبیعتاً مدیران آن مَحق ترند در استفاده از - دست ِ کم - ارزشِ افزوده شان!*
*.- نفحات ِ نفت - رضای امیرخانی
پی نوشت:
سوای هر نقد و نظر دیگری که اهالی فضای مجازی راجع به نفحات نفت رضا امیرخانی صادر می کنند، به نظر حقیر، کاتب فوق رمز گشائی از بی وتن و فصل آقای گاورمنت آن است. والله اعلم!
اگر موسی به معجزه ی نیل می نازد و عیسی به خرق عادت دم مسیحائی اش و ابراهیم به بَرد و سَلام ِآتشی که در آن گرفتار بود،
ما
موسی و عیسی و ابراهیمی
داریم که هر روز و هر شب
نیل ِ شک برایمان بشکافد و دل های مرده مان را به دَمَش زنده کند.
ما معجزه ای داریم که آتش اشتیاقش نه چون آتش ابراهیم سرد که تا قیام قیامت گرم تر و لهیبش گدازنده تر است.
ما حسینی داریم که به صولت حیدری
هزار هزار بار قلعه ی قلب هامان را گشوده
قلعه هائی که هزار هزار بار خیبری ترند...
فکر کن وسعت آدم ها به اندازه ی اوجی باشد که وقت فکر کردن، مرغ ِ خیالشان تا آنجا می تواند پر بکشد.
بعد فکر کن همین آدم قرارست روز ِ حساب، راجع به همین وسعت خیال هایش جواب پس بدهد.
حالا یادت باشد:
روزیکه قرارست آنروز ازمان در مورد مثقال های ذره حساب کشی کنند، حتماً در خصوص افق های ذهنی ات هم جواب در آستین داشته باشی.
بعد من کیفور می شوم که قرارست حتی شب اول قبر و روز آخر دنیا - قیامت - راجع به تو! و خیال های ساده ام و آرزوهائی که هرگز برآورده نشدند جواب پس بدهم.
الیسَ الصبحُ بِقریب؟
... اما خشم خواص را خشنودی همگان بی اثر می کند!
خواص جامعه، همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی یاری شان کمتر، و در اجرای عدالت از همه ناراضی تر، و در خواسته هایشان پافشارتر، و در عطا و بخشش ها کم سپاس تر و به هنگام منع خواسته ها دیر عذر پذیرتر و در برابر مشکلات کم استقامت تر می باشند.
در صورتی که ستون های استوار دین، و اجتماعات پرشور مسلمین، و نیروهای ذخیره ی دفاعی، عموم مردم می باشند، پس به آن ها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد...*
*.فرمان آسمانی امیر بیان و امام مومنان به مالک اشتر نخعی. فرمان دار مصر
پ.ن:
پیدا کنید ربط کلام نورانی امیر را به حال و روز فعلی مُلک ...
هربار هرکس را که می بینم عازم قبله است
دلم می لرزد و می سوزد ...
انگار که تابستان را ساخته اند برای عمره برای شبهای سی و چند درجه ای بیت... برای بدرقه و استقبال از زائر خانه ی خدا... برای بوی خوش خدا
فَمَن حَجَّ البَیت اَو اِعتَمَر فَلا جُناحَ عَلیهِ اَن یَطَّوَفَ بِهِما...
خیلی چیزها
خیلی وقت ها
لازم ست که رنگ! شوند!
این، حتی شامل در و پنجره ی خانه ی نقلی ما هم می شود.
پیرمرد حتی به چایچی اداره مان هم رحم نکرد و پرسید: من شما رو جائی ندیده ام؟
انگار او هم از قانون نا نوشته ی اداره ی ما با خبر بود: داشتن و یا دست و پا کردن آشنا بِاَّی نحو ٍ کان!
فکر می کردم رندی می کند که می پرسد: شما مال خود ِ خود ِ خوی این؟ یعنی هیچ وقت جائی غیر خوی نبوده اید؟ یعنی من شما رو قبلا هیچ کجا ندیده ام؟
این ها را پشت بند هم می پرسید و بعد زل می زد تو چشمام.
به صرافت افتادم تا پیرمرد ِ به نظر خودم رند را بچزانم.
گفتم: من که همیشه ی خدا خوی بوده ام. شما رو هم یحتمل تو خرج شب تاسوعای اسرافیل – همشهری تان - دیده ام. ولی بابام یه مدتی شهردار شهر شما بود. شهردار قره ضیاءالدین. حوالی سال های 59-58 باید بشناسینش!
چشم هاش پر از شوق شد.
یعنی تو بچه ی علی ای؟
حالا خودش کجاست؟ چیکار ها می کنه؟ الان باید وزیری وکیلی چیزی شده باشه! آدم اونجوری رو که نمی ذارن این جور جاها بمونه. می کشنش اون بالا بالا ها. کجاست الان؟ یادش بخیر! همیشه ی خدا چشاش قرمز بود. هر موقع هم کارش گره می خورد می فرستاد عقب من و بچه هائی که دور و بر من بودن. همه جور کاری براش می کردیم. از کندن چاه بگیر تا گذاشتن ایست بازرسی. من چلوکبابی داشتم. شبام می رفتم کمیته واسه نگهبانی. اصلا انقلاب رو اونا آوردن شهر ما. بعد اون اومد و مارو برد کمیته و شدیم پاسدار. من جوون بودم اون موقع ها. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. ما ها خیلی به ش، به اخلاقش، به برخوردش، به حیائی که تو چشاش موج می زد احتیاج! داشتیم. چه روزائی بود... هر وقت هم دلم پر می شد می رفتم دستشو می گرفتم و می کشیدمش تو همون چلوکبابیه که برام حرف بزنه. یکی یه دونه هم چائی می خوردیم همونجا! خیلی دلم میخاد ببینمش. حیف که خیلی زود از شهر ما رفت. کجاس الان؟ میشه امروز ببینمش؟ سرش مثل اون موقع ها خیلی باید شلوغ باشه...
پیرمرد یک ریز داشت ورق های دفتر خاطرات سال 59 اش را برایم ورق می زد. از روزهائی که بابا شهردار شهرشان بود و همه کاره ی شهرشان... هی می گفت و هی یادش می آمد...
پریدم وسط حرفش.
گفتم: ایشون الان مزار شهدان.
با تعجب گفت: کارش اونجاس یعنی؟
گفتم: نه! خودشون اونجان. الان بیست و هفت ساله! قطعه ی اول – ردیف سوم – قبر چهارم پنجم...
انگار نطقش کور شده باشد. بی هیچ حرفی بلند شد و سرشو انداخت پائین و رفت. جوری که من متوجه اشک هائی که سر می خوردن رو صورت چروک خورده ش نشم... حتی یادش نماند کاغذی که برای امضایش هزار نفر را واسطه قرار داده بود را با خودش ببرد.