و تو چه دانی سالها حسرت ِ داشتن ِ سری ِ قطور ِ تاریخ ِِتمدن و جمعه روزی، سر آمدن آن حسرت چیست!؟
سلام!
صد عید به این عید ها. عید و روزتان مبارک. خوبید؟
لابد آن بالا بالا خوش می گذرانید که ما را پاک یادتان رفته.
این جائی که ما را گذاشتید و رفتید را یادتان هست هنوز؟
یادتان هست ما مانده ایم و دلی که گاهی تنگ شما می شود؟
اصلن!
هیچ می دانی از روزی که رفته ای
هیچ سالی به اندازه ی امسال
دلم تنگ نبودنت نشد...
نه! بگذار از نو برایت بنویسم:
سلام!
حال همه ی ما خوب است!
اما تو باور نکن.
از وبلاگ زیبای «برای خاطر آیه ها»:
میشد همه شبهای شعب، نخوابد توی بستر پیامبر، میشد جانش را سپر بلای پیامبر نکند، فقط یکی از آیههای قرآن کم می شد؛ وَ مِن النّاس مَن یشری نفسه ابتغاء مَرضات الله.
میشد توی رکوع انگشترش را به آن فقیر انفاق نکند. فقط یکی از آیههای قرآن نازل نمیشد،انّما ولیّکم الله...و الّذین ... یؤتون الزّکوه و هُم راکعون.
می شد اینقدر عزیز نباشد برای پیامبر. که قرآن نگوید اَنفسکم. که همه نگویند انفسکمِ ماجرای مباهله، علی بود؛ جان پیامبر.
میشد با همسرش، با بچه هاش، آن سه روز، افطارشان را به مسکین و یتیم و اسیر ندهند، فقط از سورههای قرآن، هَل اَتی نازل نمیشد.
میشد وقتی دید دستش خالیست و دینار و درهمی ندارد برای کمک به نظام اسلامی، نرود آب بکشد از چاه، که به ازای هر دلو، یک دانه خرما بدهندش، که بشود یک مَن خرما، که بیاید و بدهد به پیغمبر؛ به رهبرش. که آیه نازل بشود؛ وَ الّذین لا یَجدون الّا جهدهم.
می شد آنقدر شجاعانه و دلیرانه نجنگد که قرآن حتی به ضربه سمّ اسبش قسم بخورد؛ و العادیات ضبحاً.فالموریات قدحاً.
میشد باب مدینه علم نبوی نباشد، که دوست و دشمن بگوید مَن عِنده عِلم الکتاب، علیست.
می شد توی حج آخر، این قدر ولایتش مهم نباشد که آیه بیاید بلِّغ ما اُنزل الیک من ربک فاِن لَم تفعل فَما بلّغت رسالته که دست عزیزی دستش را بالا ببرد، و بگوید من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه که آیه نازل بشود اَلیوم اکملت لکُم دینکُم و اتممتُ علیکُم نعمتی.
میشد؟ نه، نمیشد. او علی بن ابیطالب بود. خبر بزرگ؛ نبأ عظیم. فردا شب، شب آمدنِکسیست، که اگر نمیآمد، اقلش، سیصد تا از آیههای قرآن کم میشد.
بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیمِ
عَمَّ یَتَسَاءلُون عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ
پ.ن:
ابن عبّاس میگوید: نزلت فی علی ثلاث مأته آیه. سیصد آیه در شأن علی (ع) نازل شده است.
پی نوشت من:
قرآن به جز وصف علی آیه ندارد!
می گوید بین مغرب و عشاء، غفلیه حال می دهد!
می گویم: می دانم. خیلی سال است که دلم می خواهد یاد بگیرم و بخوانمش.
می گوید: این که مشکلی نیست. بیا من بلند بلند می خوانم که تو هم بتوانی تکرار کنی. یا که نه، با جانماز من بخوان. رویش نوشته آدابش را.
می گویم: من که بی سواد! نیستم که رو خوانی کنم یا کسی برایم بلند بلند بخواند که تکرار کنم. من دوست دارم خودم! ازبر باشم و از حفظ! بخوانمش.
بعد یادم می افتد سالهاست قرار گذاشته ام که روزی غفلیه را یاد بگیرم و هنوز آن روز نرسیده.
بعد یادم می افتد یزید از امام خواست تا وردی یادش بدهد که بواسطه ی آن، خدا از سر تقصیراتش!!! بگذرد و امام امر به اقامه ی غفلیه اش فرمودند. و بعد در جواب عمه که زبان به شکوه گشوده بود، فرمودند: عمه جان! غفلیه را یادش دادم اما خطایش آن چنان است که خدا توفیق اقامه اش را به مثل او نمی دهد...
و من انگار می کنم نکند بار خطاهایم آنقدر هست که توفیق غفلیه ندارم...
سفره خدا بزرگ است. پیرزن نابینایی جلوی حضرت موسی(ع) را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسی گفت باشد. پیرزن گفت دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد. با خود گفت چشمانش را خدا داد، دیگر زیبایی و... وحی آمد که موسی چرا فکر میکنی؟ مگر از تو میخواهد؟...
جمال السالکین؛ حضرت استاد سیدعبدالله فاطمی نیا حفظه الله.
باشد نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم
اما، نه! خواهم گفت، آخر دوستت دارم
تا تشنه تر باشم برای جرعه ای از عشق
بغض مرا پیچیده ای در (دوستت دارم)
من با تو هرگز روی آرامش نخواهم دید
توفان کن ای دریا که بهتر دوستت دارم
کفر است اگر غیر از تو نامی بر زبانم هست
ای بهترین مفهوم باور، دوستت دارم
من عاشقی را بی تو حرفی یاوه می دانم
ای حرف اول، حرف آخر، دوستت دارم
این دوستت دارم برای آخرین بار است
باشد نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم*
* - ناصر فیض. گناه اول. نشر تکا
منی که قرارست تا ایست گاه ِ آخر این قطار را باشم، به تر است بجای شمردن ایستگاه ها و تشویش از ندانستن شمار توقف گاه های طی شده و پیش ِ رو، شماره ی صفحات کتاب قطور دم دستم را بپایم و نگران از این باشم که قطار به سرانجام ِ راهش برسد و من به سرانجام ِ کتابم نه!
ياد حرف امام موسي افتاد:
"شما با مرد بزرگي ازدواج كردهايد، خدا بزرگترين نعمت را در عالم به شما داده"
خودش هم هميشه فكر ميكرد بزرگترين سعادت براي يك انسان اين است كه با يك روح بزرگ در زندگياش برخورد كند!
اما انگار رسم خلقت اين است كه بزرگترين سعادتها، بزرگترين رنجها را هم در خودشان داشته باشند...*
*- چمران به روايت غاده جابر
دلم
پنج شنبه های خنک و خلوت و پائیزی امام رضا رو می خواد.
دلم هوای کاشی های آبی ش و گنبد طلائی ش و نسیم مهربونی ش و صدای نقاره های دم اذون ش رو کرده.
آقا من دلم امام رضا میخاد. حتی اگه شده گرم و شلوغ و تابستونی ش رو...
همین!
یا ودود!
پارسال را یادم نرفته که با چه ولعی قطار آرزوهایم را به سویت بالا فرستادم و می خواندم: الیه یصعد الکلم.
حتی یادم هست با خودم عهد بستم سیاهه ی مسئلت ها را جائی بنویسم که یادم نرود و فردا سال يك همچه شبي، اگر عمري باقي بود يادم بيفتد كه پارسال چه ها خواسته ام و بي آنكه اهلش باشم چه نيكو اجابت شده اند ...
كه يادم باشد لااقل شكر نعمتي را كه اهلش نبودم و داد را بجا بياورم.
كه يادم بيفتد كه فرمودی: قَليلٌ مِن عِبادي الشّكور
شکورا!
باده ات افزون باد...
پیر شده ایم
اما
سیر نشده ایم!
با رفیقی کل گذاشته ایم که هم را شبیه چیز یا کسی که به ش علاقه مندیم و به ش نمی رسیم و یا شاید نرسیم بنامیم.
مثلا وقتی طرف از دوره ی هشت جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت خوشش می آید و زورش - پولش! - نمی رسد بخردش می گوئیم: تاریخ تمدنه اوخشیسن! (شبیه تاریخ تمدنی)
یا مثلا وقتی مدام حرف امام موسی صدر است می گویدم: امام موسی صدره اوخشیسن!
ام شب، نمی دانم چه خیال ها گذر کرد که یک هو و بی مقدمه! برگشت و گفت: باباوا اوخشیسن...
بعد من یادم آمد که بابا را فقط دوست دارم نه یک کلمه بیشتر نه کلمه کمتر.
یعنی بابا فقط در حد دوست داشتن برایم عزیز است...
فقط در حد دوست داشتن...
فکر می کردم همه ی دور و بری هایم خیلی راحت و روشن می توانند حرفشان بزنند و منظورشان را بگویند.
فکر می کردم برای ابراز یک منظور خاص هیچ نیازی به طرح خاص موضوع نیست. یعنی خیلی راحت و آسوده می روی پیش طرف و خیلی راحت تر حرفت را می زنی.
اصلن شیوه ی خودم هم همین است. یعنی صاف می روم توی چشم های طرف نگاه می کنم و حرفم را می زنم.
شاید بخاطر این که بلد نیستم حرف ها در لفافه بپیچم!
حتی زمانی بود که فکر می کردم وقت و انرژی بگذارم و بروم حرف در لفافه زدن یاد بگیرم.
بگذریم.
حالایش هم که سن و سالی!!! ازمان گذشته و هر روز که می گذرد، شماره ی موهای سپید رُسته در شقیقه هایم زیاد و زیادتر می شوند، هنوز یاد نگرفته ام دو یا چند پهلو حرف بزنم.
سر همین قصه است که گیرنده های ادراکی ام نسبت به حرف های دو پهلو و فعل های معکوس!!! رفلکس متناسب و مناسب را نشان نمی دهند.
بقول خواجه:
حافظ ز خود مپوشید این خرقه ی مِی آلود ...
بگذریم...
پی نوشت:
خیلی ساده تر از این ها می توان حرف زد و حرف شنید. زیاد لازم نیست لقمه ای دور سر چرخانده شود. از جمله مضرات چرخاندن لقمه دور سر، یخ کردن غذاست!
باز بقول خواجه:
گر تو نمی پسندی تغییر دِه قضا! را...
کتاب خریدن مرا خانه خراب کرده. کتاب خوب بسیار است و نمی توان از آنها دست برداشت. بضاعت هم به قدر کفایت نیست... و نمی گذارد در امور مالیه خود ترتیبی بدهم. جلوگیری خودم را هم ندارم.*
*- یادداشتهای روزانه ی محمدعلی فروغی (نخست وزیر سال های پایانی مشروطه و آغازین پهلوی) – انتشارات کتابخانه ی مجلس شورای اسلامی
هیچ وقت ِ خدا دوست نداشته ام که منسوبیت مترادف مصونیت باشد.
چه برای خودم و چه برای هر کس دیگر.
ما تُرک ها ضرب المثلی داریم که می گوید: به شعور اوشاق نی نییر دده مالین. شعورلی اوشاق نی نییر دده مالین. یعنی: خواه عرضه داشته باشی خواه نداشته باشی، ارث و میراث دردی از تو دوا نمی کند. اگر عرضه داری که گلیمت را بلدی چطور از آب بکشی. نداشته باشی، گنج قارون به ت برسد هم نمی توانی نگه ش داری که بخواهد دردی از تو دوا کند.
غرض زمینه ی خود آدم هاست. اتکاء و انتساب شرط اول قدمش آن است که بتوانی نگه ش داری. شاید سر همین قصه است که قران می فرماید: اِنَّ اَولی النّاس بِابراهیم للّذین اتّبَعوُه. نزدیک ترین مردمان به ابراهیم آنانی اند که بیش تر تابعش اند!
منسوبیت، مصونیت نمی آورد. مسئولیت می آورد.
خدا از سر تقصیر خوراکی که برای فضاسازی VOA و BBC در سال گرد ارتحال امام وقت سخن رانی سید حسن ساختیم بگذرد.
دف می زند کسی ددف دف ددف ددف
در پیچش است حضرت خورشید آن طرف
این رقص کیست این که دلم را ربوده است
این اوج این تلاطم سرشار از شعف
آهسته تر بزن که در این ازدحام سبز
از آسمان به سمت زمین اند صف به صف
انگار نور طور تجلی است در زمین
فاخلع تمام هستی خود را و لا تخف
ایوان چشم های تو آکنده از حضور
گلدان شمعدانی عشق است رف به رف
تیری که از کمان تو پرواز می کند
آیا گرفته خانه قلب مرا هدف؟
احساس می کنم که در این بارگاه سبز
من قلب شاعرانه خود داده ام ز کف
یا ایها العزیز چه سرمست می شوند
این دستهای خالی از جام لو کشف
در جزر و مد گنبد و ایوان و صحن ها
پیچیده است نغمه یا ساقی نجف
ام شب،
تمام ِ مادرانه گی
و مادرانه گی ِ تمام
به کسوت ِ کساء ِ آسمانی ِ تو در می آید که
متبرک و مبارک شود.
ام شب،
آسمان، بهار می بارد...
ام شب
آسمان، یاس می تراود...
و ماه، به یُمن شکوفه های ریخته بر مقدمت، می شکافد...
فَصلِّ لربّک وَانحَر!