و چه لذتی داشت نوروز سال های دهه ی هفتاد و فصل ِ نوروز ِ کویر ِ شریعتی:
در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکاران گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند.
من و این همه کار ِ نکرده!
من و این همه راه ِ نرفته!
من و این همه کتاب ِ نخوانده!
امسال هیچ کدام از سر رسیدهائی که برایم آمد را برای خودم برنداشتم. خواستم امسالم سر رسید نداشته باشد.
خسته شده ام از این که، سال به سر برسد و سررسیدهایم به صفحه ی بیست و نهم اسفند... اما انتظار به سر نرسد!
بقول شاعر؛
ایام هجر به سر گشت و زنده ایم هنوز
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!
سابق بر این همه ی ماشین آلات ساختمانی برایم بولدوزر بودند. یعنی اسم هر کدام را که می پرسیدی می گفتم بولدوزر! از کاربرد و کارائی شان هم چیزی حالی م نبود. کار این یکی دوماه ی اخیرم حداقل حسنی که داشت این بود که اسم اقسام و انواع ماشین آلات عمرانی را یادم داد و کاشف به عمل آوردم که بیل بکهو و بیل مکانیکی با یکدیگر فرق ماهوی دارند. و این که سر کدام کار، باید کدامشان را داشته باشی و چه کاری را بهر کدامشان ساخته اند! بگذریم. از شما چه پنهان، بین این همه ماشین آلات ِ نوعا زرد رنگ ِ پولادین، از لودر بیشتر از همه خوشم آمده بود. حالا چرایش بماند. اما اینکه لودر، این غول زردپوست ِ کارا، در یکی دوماهه گذشته خیلی به کارم آمده بر کسی از هم کاران ما پوشیده نیست و اصلا داشتنش در کار ما، غنیمتی ست. نه این که الان دیگر از آن غول آهنی ِ زرد پوست با غرش های ممتدش خوشم نیاید... نه! فقط از دی روز که اتفاقی! رفته بودم سر ساختمان قدیمی ِ نجاری بابابزرگ خدابیامرز و دیدم که همه ی خاطرات تابستان های مرا دارند با لودر گود برداری می کنند از هرچه لودر و بولدوزر و بکهو بود بدم آمد یک هو!
هی... یادت سبز!
یادت سبز کارگاه نجاری بهجتی. یادت سبز آدرس سر راست بسته های پستی ِ من... یادت سبز مامور ِ ساده دل ِ اداره ی پست که خیال می کردی همه ی آن کتاب و مجله و سی دی هائی که می آوری دم کارگاه را همان شاگرد نجاری که امضای رسید به ت می داد می خواند... یادت سبز شیر نیم اینچی حیاط کارگاه که آب هرجا که قطع شد، آب تو قطع نشد و ((آنا)) خدا بیامرز همیشه ی آب به تبرک از می خورد و می گفت: از این شیر و در این حوض، داماد شهیدم آب خورده و دست و رویش را شسته... یادت سبز درخت تناور توت ِ ته حیاط که هم سن و سال من بودی!... یادت سبز اتاقک تار عنکبوت بسته و تاریک و دوده گرفته ی اوستا عباس جعبه ساز و صدای خش خش دار رادیو دو موج که لابلای تق تق چکش هایش گم می شد... یادت سبز چای و صبحانه ی دیشلمه ی کارگاه... یادتان سبز مرغ و خروس های کارگاه که هر سوراخ سنبه ی کارگاه برای (( آنا )) خدا بیامرز تخم می گذاشتید و آن سال، بعد نماز عید قربان، همه یک هو غیبتان زد... یادت سبز خاطره ی شاگرد نجاری تابستان ها و کارگاه بابابزرگ. یادت سبز...
خدایا سلام!
خدایا انگار قرار نیست سر ِ ما سالم به سنگ لحد برسد؟
خدایا! خودت به تر می دانی که دیگر از سن و سال ما گذشته که بخواهیم امتحان این جوری پس بدهیم. تابلوئه که امتحان نداده رفوزه ایم. بقول شاعر: بی امتحان مرا به غلامی قبول کن! رسوا شود این دل اگر امتحان دهد...
راستش را بخواهی صبرش هم نمانده.
خودت خدائی به تر بلدی! یه طوری که سیخ نسوزه، کباب هم نسوزه، سر و ته ِ قصه رو هم بیار.
فَاوفَ لنا الکَیل و تَصَدَّق علینا.
زیاده جسارت است!
یا حق!
- گفتی بابات چند سالش بود که شهید شد؟
- 24
- خب! تو الان چند سالته؟
- 27-28
- این یعنی اینکه سه چهار ساله زیادی زنده ای! نه؟
یا محول الاحوال، تو که قادر متعال ِ مطلقی، در ما همتی مضاعف و انگیزه ای دو صد چندان جاری کن تا امسال مان تمام نشده، دیدار ِ یار ِ سفر برده، روزی چشم های منتظرمان شود و از قاب تلویزیون ِ سال تحویل هزار و سیصد و نود، به جای حضرت نائب، خود آفتاب علیه السلام را میهمان چشمان خزان زده مان کنیم...
حال ِ نزار ما که دستت هست! می دانی که از همت ما غفلت آلوده گان آبی گرم نمی شود. خودت کاری و فکری به حال همت مان بکن.
همت مضاعف می خواهیم برای آن کار ِ شدنی و حتما شدنی َِ مضاعف.
زانوان انتظارمان سست شده اند!
می دانی که!
و فرمود:
دعا میکنم همدیگر را بهشتی کنید.
آمین!
حیف از این همه بهار و روز نو و نوروز
که می آیند و تو را با خود نمی آورند!
حیف از روزی که نو می شود و داغ سنگین روزهای بی تو بودن را تازه تر می کند.
حیف از این همه شکوفه و عطر گل یاس که بی تو می فسرند و بی تو خزان می شوند.
حیف این همه بوی خوش بهاری که شمیم روح فزای تو قاطی شان نیست!
حیف سال های جوانی که کم کم اک، از کنار شقیقه هامان سفید می شوند و صرف تو نشدند!
حیف که نمی دانم متی ترانا و نراک!
ولله که شهر، بی تو! مرا حبس می شود ...
آواره گی ِ کوه و بیابان ام آرزوست!
رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
ترک من ِ خراب ِ شب گرد ِ مبتلا کن!
ماییم و موج ِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
به ماهی داخل تَنگ خیره شدم. آهسته شنا می کرد. با خودم فکر کردم مجبورست آهسته شنا کند. می خواهد دیرتر به دیوار شیشیه ای برسد ...*
* - مهر و مهتاب – تکین حمزه لو
و جلال می گفت:
من، اهل این روزگارم و نباید ندیده بگذارمش!
خرج واقعا گران است. دو تا روزنامه می خری به یک دلار. و نشریات چپی را هم جالب است که اینجا در بازار می فروشند. مال فرنگ که حسابی گران است. از ایتالیا گرفته تا انگلیز. مالِ روسیه هم. مالِ چین هم. و از جلوشان که رد می شوی، پایت می لنگد. وگرنه فرصت خواندنشان را هم نکنی، دست کم می فرستی برای بچه های تهران.*
*. سفر آمریکا – جلال آل احمد. انتشارات فردوسی
پی نوشت:
دیگر از آن همه کتاب و مجله ی در نوبت خوانده شدن، که ناجوانمردانه زل زده اند به من، خجالت نمی کشم!
استاد ما که جلال باشد، کلی کتاب و مجله می خریده که می دانسته نمی رسد بخواندشان و باز هر بار از جلوی دکه روزنامه فروشی و دکان کتاب فروشی که رد می شده؛ لنگ! می زده...
خدا بیامرزدت جلال!
هاتفی ازگوشه ی می خانه دوش
گفت ببخشند گنه، می بنوش ...
سابق بر این، قرار امام رضا و من قهوه ای بود.
یعنی هرباری که می رفتم مشهد، یک سر می رفتم فروشگاه مواد غذائی آستان قدس - همانی که کنار باب الجواد افتتاح شده - و یک بسته ی صد تائی ِ قهوه ی آماده می خریدم و آن صدتا تمام شده و نشده، دوباره قسمتم می شد بروم پابوس آقا.
هرکس دیگری هم که بود فکر می کرد بین این بسته های صدتائی ِ قهوه فوری و مشهد رفتن ما، سر و سرّی هست لابد!
لااقل این دو سه نوبت آخر این طور بود و تا بسته هه می خواست تمام شود، زودی از یک جائی که به عقل جن هم نمی رسید یک مشهد ِ فوری جور می شد!و ما گیوه ور می کشیدیم برا سفر خراسان و زیارت امام غریب ِ دوست داشتنی مان.
این بار اما، بسته هه نه تمام شد و نه بنا بود به این زودی ها تمام شود ... ولی دل که این چیزها حالی ش نمی شود.هوائی ِهوای حرم شده بود. آنهم در هیر و ویر آخر سال و ترافیک چند برابری ای که شغل جدید برامان درست کرده.
جمعه روزی که بی اطلاع مقامات بالادستی و پائین دستی مان و قاچاقی، سر از مشهد درآورده بودم، بعد صلاه جمعه از باب الجواد ِ حرم زدم بیرون و چشمم افتاد به فروشگاه مواد غذائی و بسته های شیک قهوه آماده ی توی ویترین فروشگاه، سر برگرداندم سمت گنبد طلا و گفتم:
اِوین آباد آغا!
اِوین آباد ...