رفیقم خواب دیده بود در یک صحرای دراندشت، کنار هزار هزار نفر آدم دیگر به کسی که نمی دیدیمش اقتدا کرده ایم و نماز می خوانیم.
به م نگفته بود خوابش را. فقط یک صبح زود – صبح خیلی زود – از راه رسیده بود و در برابر خمیازه های سحرگاهی ام پرسیده بود: میائی برویم کربلا؟
...
بعدها که از قضای روزگار، عدل افتادیم وسط میهمانان عرفه ی امام حسین و سفر دونفره مان با آنهمه مصیبت و مشقت جوری جور شد که عرفه را مهمان امام حسین باشیم و در هوای آفتابی عصر روز عرفه، دقیقا وقتی دعای عرفه می خواست تمام شود، باران شره شره ببارد روی سرمان، رفیقم تازه یادش آمد که صحنه ی باران آفتابی و خلائق خیس خورده را جائی دیده بود قبلا ها ...
رفیقم، آدم رندی ست که یادش بوده وسط آن خواب عجیب و غریب، اسم امامِ جماعت جمعیت هزارهزار نفره مان را بپرسد ...
رفیقم، خواب زیاد می دید آن روزها ...
وعده ی عاشق خسران زده ی ماه خدا
عصر روز عرفه، صحن حسین، کرب و بلا
...
یا مَن فَدا اسماعیلَ مِنَ الذبح بذبحٍ عظیم.
یا مُنزِلَ «ک.ه.ی.ع.ص»

تا یومنا هذا این گونه بوده که از مرگ کسی خوش حال نشده ام.
خوشحال که نمی شوم هیچ، استرجاع هم می کنم که: انا لله و انا الیه راجعون...
ولی امشب وقتی از بخش خبری بیست و سی خبر درگذشت مرحوم علی کردان را شنیدم، دروغ چرا!؟ از ته دل خوش حال شدم.
نه از مرگ آن مرحوم که از لطف خفیه ای که خدا در حق احمدی نژاد کرد و با تیر غیب، یکی از اضلاع مثلث بنیان کن دکتر را شکست.
آقای دکتر!
این لطف خدا را قدر بدانید ... اجنبی ها را بتارانید...
فاعتبروا آقای دکتر ... فاعتبروا
بین آدمهائی که رفته ام سراغشان تا برایم از پدرم - پدری که ندیده ام اش - بگویند، به آدمهای جالبی برخورده ام.
جالب تر، تنوع آدمهائی است که هر کدام را به تنهائی می شود صمیمی ترین دوست بابا دانست و هیچ کدامشان به هیچ کدام نمی خورند. از پخش کننده نوشابه بگیر تا کشاورزی در بالادست ارس و نماینده ی مجلس و تعمیرکار تلویزیون و برج ساز و شهردار.
حالا یک نفر آدم در بیست و خورده ای سال قبل - که تنوع ارتباطات به کثرت امروز نبوده و گروه های دوستانه نوعا هم سطح و هم فکر و هم طراز بوده اند - چقدر می توانسته پتانسیل جذبی داشته باشد که طیف دوستان صمیمی اش به این تنوع و کثرت است و این حلقه ی دوستانه، هنوز که هنوزست روابط صمیمانه شان را با او گرم نگه داشته اند و انگار اصلن شهادتی اتفاق نیافتاده و زنده گی! علی شرفخانلو هنوز جاریست که هربار گره در کار دنیایشان می افتد یکراست می روند سراغش و هربار و هربار و هربار، تا جائی که می توانسته و می شده، از عالم ملکوت برایشان سیگنال های حل کننده ی مشکلات و انرژی های مثبت روحی و معنوی می فرستد.
شاید با اثراتی که از بعد گذشت بیست و شش سال از شهادت یک شهید در دوستان و نزدیکان او دیده می شود بشود فهمید اینکه خدا در کتابش می فرماید:« این ها را مرده مپندارید چون که اینان زنده و در نزد خدا مرزوقند و از فضلی که خدا به شان داده شادان اند و در راه ماندگان را بشارت می دهند...*»، یعنی چه؟
خدا بیامرزد امام را که می فرمود: شهدا در قهقهه ی مستانه شان و در شادی وصولشان ... عند ربهم یرزقون اند.
*. آیه ی یکصد و شصت و نهم سوره ی مبارکه ی آل عمران
روزی
دعای سفره ی خانه دانشجوئی مان این بود که:
خدایا! صورت ما شهیدی ست، سیرت ما را شهیدی کن ...
امروز
دیگر حتی صورت خیلی هامان شهیدی نیست...
سیرت ِ شهیدی داشتن مان پیش کش!
می گویم؛ حال همه ی ما خوب است!
اما تو باور نکن!
یادت که هست! کفش هایم را نو کرده بودم.
زیاد نمی پوشیدمشان.
اصلن! خاصیت کفش های نو به تازه گی شان بود.
به اینکه آنقدر تازه بمانند که واکس نخواهند!
به اینکه باهاشان به « طورِ » ایمن برسم.
« خاص »یت کفش های نو، به نرمی بی سابقه شان بود. به سبکی شان. به اینکه وقتی می پوشیدمشان، پر در می آوردم و حس پرواز به م می دادند.
حیف.
.
.
.
« خاص »یت کفش های نو، به زخم زبانی بود که خوردم. به نگاه سنگینی که به کهنه گی شان کردی. به گرد و خاکی که رویشان نشسته بود. به چین و شکن هائی که سراسر وجودش را گرفته بود.
« خاص »یت کفش های نو، به مثل ام شبی بود ... که ... که کفش هایم جلوی چشمم باشند و من فکر!؟ کنم یکی دیگر پایشان کرده و رفته.
و از شرم نتوانم بگویم که مال من اند!
آی تو که رفته ای!
هیچ می دانی روزهایم بوی تو را گرفته اند؟
هیچ می دانی ناخودآگاه خیالم پر شده است از بوی ملایمی که هر چیز و هر جای آغشته به تو !؟
می دانی، می دانم!

امام خمینی (ره):
ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم. ننشینید باز جایی را آتش بزنند. اینها مرگ بر شوروی را مطرح می کنند تا آمریکا فراموش شود.
صحیفه امام - جلد 15 - صفحه 29
گفت ببین بچه!
تو پسر برادر منی
علی حتی نزدیکتر از بردارم به م بود.
هر کاری که می کنی بکن
با هر کی هم میخای بپلکی بپلک
فقط یادت باشه تو باید - باید! - پسر علی بمونی
سعی کن پسر علی باشی
همین!
پی نوشت:
اما خودمانیم عجب رفقائی داشتی سردار ...
می گفت هر باری که به خوابش می رفته ای لباس فرم سپاه تنت بوده. همیشه.
و اصلا هیچ باری نبوده که بیائی و لباس سبز تنت نباشد.
می گفت سال های سال، هر هفته سراغش را می گرفته ای. می رفتی و میهمان خواب هایش می شدی ...
می گفت الان خیلی وقت است که دیگر سر نمی زنی به ش.
می گفت لابد دلم چرکین شده که دیگر سراغم نمی آید. می گفت من که باهات رفیقم، پسرتم! سفارشش را به ت بکنم که باز هم بروی به خوابش. حسرت هفته های آن ده پانزده سال را می خورد که نمی گذشت الا به اینکه به خوابش می رفته ای ... می گفت وقتی دیدمت بگویم دلش برایت لک زده. می گفت بگو با لباس سبز سپاه، و لبخندی که همیشه ی خدا بر لبت بوده ... بروی به خوابش. می گفت بگو حتی اگر لازم است دعوایش هم بکنی!
سردار!
هرکس از مُهره ی مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟
خدا رو خوش می آید؟
خدا را خوش می آید نبینمت و ملت فکر کنند من شب و روزم با توام؟
خدا را خوش می آید سردار!؟
به سَرِ مناره
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اينجا، مکنيد آشکارم.»
شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که منارهها ست فانی و
ابدی است اين منارم.
تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعُذار ام...
«ملای روم»