شنبه، ۹ آبانماه ۱۳۸۸

arousiak.JPG

... این کتاب را پایانی نیست. متاسفانه من هنوز موفق نشده ام به خوی سفر کنم. در گذشته به دلیل خاطرات وحشتناک، دروازه ی خوی بر روی فکر و روح همه ی مابسته بود و حتی در نقشه جغرافیائی مغزمان نیز جائی نداشت ولی پس از نگارش این کتاب، خوی به شهر من، گذشته ی من و عشق من تبدیل شده است. امیدوارم با یاری خداوند روزی موفق به دیدار از خوی شوم و به چشم خود زیبائی های آنرا ببینم و گل های سرخش را ببویم...*


* - فراز پایانی کتاب شیرین و جذاب و خواندنی «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی»
نوشته ی رزمری هارطونیان و ترجمه ی زهره باوندی

پی نوشت:
خواندن کتاب را به همه ی هم شهریان فرهیخته ی خوئی توصیه می کنم.

اما حاشیه ای بر کتاب:

«بازمانده» را در جمعه شبی پائیزی و آبانی شروع و تمام کردم. نثر ساده و شیوا و روایت زنانه ی کار آن قدر پُرکِشش بود که تا تمامش نکردم رهایم نکرد.
فضای غالب قصه آن چنان است که تو گوئی در دهه های پایانی قرن خورشیدی گذشته، قاطبه ی مردمان خوی ارمنی بوده اند و مسلمانان در اقلیتی محض! جالبتر اینکه برخلاف متن اصلی روایت که قصه را بیشتر در لابلای ارتباطات زنانه ی ارامنه ی خوی می چرخاند، هیچ جا تصویر مستقلی از زن مسلمان ارائه نشده و هربار که قصه به سمت جامعه ی مسلمانان می رود با مردانِ مقتدری مواجه ایم که الا و لابد همه شان حرمسرائی با چند زن عقدی و دائمی و زن در تمامی تصاویر، در سایه ی اقتدار مردان تصویر و تصور می شود. خاصه قصه ی مرد ظاهرا خیرخواهی بنام مشتی آقا...
فضای اقتدارگرایانه ی مردانه در بین ارامنه نیز مشهود است و آروسیاک جوان در حسرت آرمان شهر سرزمین آبا و اجدادی شان – ارمنستان و روسیه – که در آن دختران می توانند به مدرسه بروند و در جامعه حضور داشته باشند، ایام کودکی را پشت سر می گذراد و تا انتهای داستان فضای مقایسه ای شدیدی بین خوی و به تبع آن ایران و آرمانشهر آروسیاک برقرارست.
انگاره های مذهبی مسیحیت و شبهاتی که به عدل خداوندی و مفهوم قضاء و قدر در متن تزریق شده بود را مترجم محترم می توانست در پاورقی تکمیل و توضیح دهد. گرچه نگاه از زاویه آموزه های مسیحیت و جهان بینی مختص آن که در جامعه ما کمتر متداول است و عدم دستکاری آنها برای مخاطب مسلمان می تواند جالب و بدیع باشد!
کتاب خوش آب و رنگ «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی» با طرح جلدی زیبا و حروفچینی متناسب با حجم مطلب و روایت کاملا تصویرگر و تصویرساز آن، پرده ی دیگری از تاریخ و وقایع شهر دوست داشتنی ام را نمایاند و مرا به کوچه باغهای بهشت زیبای خوی در صد و اندی سال قبل برد.
و خوی و باغات آنرا بقدری مصفا و روح افزا نمایانیده که روح لطیف ِ آروسیاک خردسال، بهشت مجسم را در آن می بیند و خاطرات شیرین کودکی اش در هزار توی درختان سر به فلک کشیده و عمارت های دل گشا با مطبخ و تنور همیشه گرم خانه غوطه ور است.
سیر روائی استخوان دار اثر و پرداخت پررنگ آن به مساله نسل کشی ارامنه و سکوت حکومت مرکزی و خوانین محلی و حمایت خودجوش هم شهریان مسلمان و قُرُق بازار و اسکان موقت زنان و کودکان ارمنی در آن و جای تامل بیشتر دارد و آنطور که شنیده ام استاد فرزانه تاریخ نگار، جناب بهروز نصیری انتقادات پرحاشیه ای به این روایت وارد دانسته اند و حقیر در این باب وارد نمی شوم.
مثل همه ی کتابهای راوی زندگی شخصی ریتم داستان در سالهای آخر تند و تندتر می شود و چند سال آخر قصه خیلی زود سر می رسند و در چند سطر و صفحه و با شیبی تند سالهای آخر به سر می آیند.
عدم پرداخت به دو مساله برایم جالب بود.
یکی عدم ورود به فضای بعد از انقلاب و سالهای پایانی حکومت پهلوی ها. خاصه اینکه در فرازهای پایانی به ازدواج های سه گانه ی پهلوی دوم و دلیل طلاق ها و حتی لایحه ی انقلاب سفید و اثرات آن اشاره شده و مخاطب در انتظار نگاه آروسیاکِ پیرسال و پرتجربه به انقلاب و حواشی آن می ماند.
نکته ی دوم و مهم تر اینکه هیچ حرف و اثری از ارومیه – شهری که ارامنه اقلیت قابل توجهی در آن هستند و حتی رادیوی محلی و اجازه ناقوس دارند – نیست و تبریز به عنوان قطب ارامنه ی ایران نمایانده می شود.
اما بعد. شاید تا مدتها از انتشار کتابی با این موضوع خبردار نمی شدم. خاصه اینکه در خوی عزیز ما کتابفروشی ای که کتاب و نه حل المسائل گاج و گنج آزمون و قلم چی بفروشد وجود ندارد! برخود لازم می دانم از لطف آقای اسدلو بابت معرفی و فروش کتاب قدردانی کنم.
و این هنوز آرزوی من است که روزی روزگاری کتابفروشی دراندشتی داشته باشم با قفسه هائی پر از رمان و فلسفه و شعر ...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: خوی، کتابخواری
بخش نظرات - تعداد نظرات: 1 نظر

نوشته های شما عجیب بوی سید مرتضا می دهد
چقدر ارامش اینجا ، صداقت و پاکی اینجا دوست داشتنی است
همیشه وقتی اینجا را میخوانم از پشت پنجره اتاقم سرم را برمیگردانم به سمت ساختمان قدیمی 13 طبقه پخش ...هنوز هم نمی دانم سید مرتضا توی کدام اتاقش روایت فتح را می ساخت؟!
موفق باشی برادر...

  • جدیدترین مطالب
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
لاله لر
شنبه، ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۱
  • می خوانمشان
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این كشور از وجود من و شما سود ببرد؛ باید به فكر دل خودمان، به فكر قیامت خودمان، به فكر فرداى خودمان و به فكر محاسبه الهى از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نكنیم.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
باید از ولایت حداكثر استفاده را نموده و هر روز برای فرج حضرت مهدی «عج» و اتصال انقلاب اسلامی ایران به انقلاب آن بزرگوار دعا کنیم و عمل مان نیز در این راستا باشد.
مجسمه"اخلاص و تقوی و مردانگی" سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
748 بازدید
بازدیدهای دیروز:
763 بازدید
کل بازدیدها:
137958 بازدید
افراد آنلاین:
7 نفر
فيد وبلاگ تماس با من
درباره من
تماس با من
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType