... این کتاب را پایانی نیست. متاسفانه من هنوز موفق نشده ام به خوی سفر کنم. در گذشته به دلیل خاطرات وحشتناک، دروازه ی خوی بر روی فکر و روح همه ی مابسته بود و حتی در نقشه جغرافیائی مغزمان نیز جائی نداشت ولی پس از نگارش این کتاب، خوی به شهر من، گذشته ی من و عشق من تبدیل شده است. امیدوارم با یاری خداوند روزی موفق به دیدار از خوی شوم و به چشم خود زیبائی های آنرا ببینم و گل های سرخش را ببویم...*
* - فراز پایانی کتاب شیرین و جذاب و خواندنی «آروسیاک؛ بازمانده ی خوی»
نوشته ی رزمری هارطونیان و ترجمه ی زهره باوندی
پی نوشت:
خواندن کتاب را به همه ی هم شهریان فرهیخته ی خوئی توصیه می کنم.

ما افتخار می کنیم که جز برای ««رضـــا»»ی خدا کاری نمی کنیم!
آن گاه گه بدون جنگ وارد بابل شدم، مردم گام های مرا به شادی پذیرفتند. نگذاشتم هیچ رنج و آزاری به مردم این سرزمین ِ آباد وارد آید. برده داری را برانداختم و فرمان دادم که همه در پرستش خدای خود آزاد باشند. شهرهای ویران شده را از نو ساختم. نیایش گاه های بسته را گشودم. مردمان آواره را برگرداندم. بشود که دل ها شاد گردد. بشود رب النوع هائی که به جای گاه نخستین شان بازگردانم تا هر روز در پیش گاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار شوند. بشود که به او بگویند: «کوروش و پسرش را جای گاهی در سرای سپند ارزانی دار.»
فصلی از منشور کوروش در بابل
خبر نورعلي را صبح آوردند
گفتند بيا تو هم سهمت را بگير
سهام شهادت
نمی شود!
نمی توانم!
نمی خواهد!!!
ناگوارتر این که؛ مثل موسی همه چیز را شتابان میخواهم.
"تو" بیا و خضر راه م باش... بیا! اما مثل او تنهایم مگذار!
انصاف کن!
موسی به موسائی اش نتوانست ...
میخواهی آدمی مثل من، بااین همه سوال بی محل و چرای بی چون، بتواند؟!
فی الحال، به ترین و مفید ترین کاری که می تونم انجام بدم کم کردن تعداد کتابائیه که باید بخونمشون و هنوز نخوندمشون.
همین!
دل هم چو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی ...
سلام بچه ها. به زمین خوش آمدید. اینجا تابستان گرم و زمستان ها سرد است. گِرد و مرطوب و شلوغ است. فوقش 100 سال وقت دارید اینجا زندگی کنید. من فقط یک قانون را در مورد اینجا می دانم؛ بچه ها باید مهربان باشید!
(خدا بیامرزدت آقای رز واتر – اثر جاودانه ی کورت ونه گات)
ماشین را در المسروره، بازار کارگرهای عرب، پارک کرده بودم. این جا هر روز از ساعت پنج صبح، جوان ها جمع می شوند به امید آنکه یک کارفرمای اسرائیلی آن ها را به کار بگیرد. همین که یک ماشین اسرائیلی از دور پیدا می شد، کارگرها به طرفش هجوم می آورند. در یک چشم به هم زدن ماشین را محاصره می کردند و در حالی که ماشین هنوز نایستاده بود، درها را باز می کردند. با آرنج هم دیگر را هل می دادند و بالاخره چهار نفر موفق می شود سوار شود. از آنجا که این مبارزه نشان دهنده ی بقای اصلح بود، راننده ی اسرائیلی می دانست قوی ترین کارگرها را به چنگ آورده و زود راه می افتاد.
کاپوچینو در رام الله. سعاد امیری. نشر روایت فتح