حالا از آن همه که روزی آنقدر بودند که نمی رسیدی حتی جواب سلام شان را بدهی، کسی نمانده.
حتی یک نفر.
تنهائی، امتحان ِ سخن ِ این روزهایت است.
به انکار مکوش!
اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قتیلاً
پس پدر كي ز جبهه ميآيد
باز كودك ز مادرش پرسيد
گفت مادر به كودكش كه بهار
غنچهها و شكوفهها كه رسيد!
و بهار و غنچه و شکوفه بیست و شش سال است که راه خانه ی مارا گم کرده است ...!
وزارتخانه هايي كه فعلاً بلاصاحب و بلاوزير مانده اند صلاح نيست به همين منوال بمانند. تا اسپنديارخان مشاءالدوله در عالم وجود است و يكي دو اشتغال بيشتر ندارد جايز نيست اين وزارتخانه ها باري به هر جهه اداره شوند و از طرفي ظرفيت هاي مكتوم آقا بلااستفاده بماند. پتانسيل ايشان بحمدالله خيلي بيش از اينهاست؛ آن دستورالعملي هم كه از قول خواجه نظام الملك نقل شد كه «مردي و كاري»؛ روشن است كه مربوط دارد به قرن پنجم هجري و فعلاً كه قرن 41 بلكه 51 هست منسوخ شده و از آنجا كه خلاف مرامنامه ماست لازم است به ديوار كوبيده شود.
فصلی از راپورت شماره ی 217 میرزاقلی خان راپورتچی
یک آقای جامعه شناس، جائی وسط یکی از کتاب های معروفش که در باره ی جامعه شناسی جنگ ها نوشته، می آورد: «از روزی که جنگی تمام می شود تا پنجاه سال بعد از آن، آثار مستقیم محیطی جنگ را با چشم غیر مسلح می توان رصد کرد.»
به عیار آقای جامعه شناس ِ معروف، هنوز سی سال دیگر مانده تا آثار ملموس و در دسترس ِ طولانی ترین جنگ قرن بیستم – که از قضای روزگار! در مملکت ما واقع شده است - از بین برود. یعنی هنوز حتی نصف زمان لازم برای عتیقه شدن آنچه که از جنگ برایمان مانده، سپری نشده است که ما به صرافت افتاده ایم چوب حراج بزنیم به داشته و نداشته مان از دفاع مقدس و لودر بیاندازیم به جان قطعه شهدای بهشت زهرای تهران تا که مثلا باز سازی!!! اش کنیم...
اصولا ما آدم های سخاوت مند و بی خیالی هستیم.
دیگر سهراب را صدا نمی کند. افسرده است. خسته است، بی حوصله است... روز ِ عید ِ فطر است. روز عقدکنان است. روز ِ مزد است. افسرده است. خسته است، بی حوصله است...
با یک پای بی جوراب و پارچه ای در دست، وسط خیابان ِ براد وی شروع می کند به قدم زدن ِ بی هوده. به سرش می زند که خیابان شش را بگیرد و برود تا ته خیابان ِ پنجاه و نهم و از آنجا هم پیاده گز کند به طرف ِ خیابان ِ لگزنیتون. برود لبنیز فَست فود و سری بزند به رضای لبنانی. رضا ماه ِ مبارک را روزها تعطیل بوده است.و روز عید بایستی اولین روزی باشد که سر ِکار آمده باشد. از آن طرف شاید به خاطر عید تعطیل کرده باشد. برای گوشت ِ حلال هم درخواستی نداده است هنوز. می خواهد برود به سمت ِ مغازه ی رضا و کفن را پرت کند توی مغازه و داد بکشد:
- بده ش به همان فرمان دهی که تاکسی می راند و امام را دیده بود... به ش بگو، ارمیائی که فقط بدرد مردن می خورد، حتی همین را هم از دنیا نمی خواهد...*
*. بی وتن رضا امیرخانی
ماه رمضان است اما ممنوعیت خوردن و آشامیدن و کشیدن سیگار در طول روز فراموش شده است. به نظر می رسد سیگار کشیدن به همراه خلق جمله های کنایه آمیز تنها راه فراموش کردن واقعیت است.
احمد، کشاورز جوان اهل فلامیه، با خنده می گوید: « اگر زورمان به اسرائیلی ها نمی رسد، قدرتمان را به خدا که می توانیم نشان دهیم ...» *
*. دیوار – حسن وهابیان – انتشارات روایت فتح
این شُر شُر ِ باران های آخر ماه مبارک
انگاری مامور ویژه ی رفت و روب ته مانده ی چرک و چرب روحمان است.
پنداری خدا امسال کار دیگری باهامان دارد! که این طور سیل آسا، به صرافت بشور و بسابمان افتاده!!!
از دی روز تا به حال که شُر شُر ِ باران و رعد و برق های پشت بندش، یک لحظه هم رهایم نکرده اند، تا توانسته ام و شده، ایستاده ام زیر رگبار رحمت خدا
کریما!
ما را دو سه ساغر دیگه بپیمای ...
باران ات را
باران رحمتت را !
خدایا!
بگذار این دم آخری، تا می توانیم خیس بخوریم ...
وقت برای خشک ماندن زیاد است!
شب سرت را بالا کن.ببین چقدر چشم از آسمان زل زده و دارد زمین را گاه می کند. همه دارند اینجا را می پایند. خسته هم نمی شوند. مگر اینجا چقدر قشنگ است که این همه نگاه می کنند.
صبح که هوا روشن شد تو هم نگاه کن ببین چی بود قضیه.*
*. باران خلاف نیست!(برداشت آزاد کوروش علیانی از مجالس مرحوم آسید اسماعیل دولابی) - نشر مستند
وقتی می خواست پیاده شه، رو کرد به م و گفت الهی به حق پنج تن، خدا ام شب هرچی تو دلته بهت بده!
آقا اجازه؟
هر چی که تو دلمونه؟
هر چی؟؟؟
ام شب، این جا، در ابتدای بزرگ راه ِ تقسیم ِ تقدیر ِ خیرٌ مِن اَلف ِشهر،
از همه ی نازنیانی که حقی و دِینی بر ذمه ام دارند عاجزانه طلب حلیت می کنم.
ام شب، شب ِ عرض حوائج ریز و درشت است و خواجه می فرماید که عرض هنر در پیش یار بی ادبی ست و خواجه خود رسم بنده پروری نیک می داند!
ام شب، مسلح به سلاح اشک، پای در بزرگ راه تقدیر می گذارم و می دانم که :
اِن لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا؛ لَنَکونَّنَ مِنَ الخاسِرین!
ام شب، میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم ...
کریما!
ما را باران کلمه
باران بصیرت
باران فهم و شهود
و باران شُکر ببار.
یا اَبانا!
اِستَغفِر لَنا ...
آقای مفرد ِ مذکر ِ غائب!
ما از تو به غیر تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست!
گفتم خب مامان باباش خوبن؟
گفت مامانش که آره خوبه، باباش هم لابد خوبه. بعد یه ذره ساکت شد ادامه داد: باباش شهید شده.
بعدش من ساکت شدم. بی جهت لابد.