وقتی تو رفتی
من جانمازم را جمع کردم
و غزل سرودم.
همه عاشقانه، همه ناب
از دستهای غیورت سرودم.
و از نگاه خشمگینت!
از بیداریهایت که عشق را سرودی عزیز بود.
از سنگر و تفنگ
از کلام بلیغت که با جهاد
و نصرت الله و فتح همراه بود.
از تو سرودم
تا به خوابی ژرف فرو رفتم ...
وقتی که چشم گشودم؛
دیدم
مرا همراز یک شهید می خوانند.*
*. دوراهی – مجموعه ی اشعار سعادتملوک تاجبخش
حزب رعد افغانستان 1975 میلادی
پی نوشت:
شعر را از لای کتاب های کهنه ی دهه ی پنجاهی کتابخانه ی نقلی خونه ی مادر بزرگه که به من رسیده پیدا کردم. ادبیات دهه ی پنجاهی شعر را صفا می کنید؟
گلعذاری ز گلستان خزان زده ی خونه ی مادربزرگه، ما را بس.
ما خیلی که هنر کنیم، از کلهم اجمعین رمضانت، تشنگی و گرسنگی اش را می فهمیم و تحمل کردنش را.
اصلن اینکه گفته ای: ( نفس کشیدن در فضای رمضان، سُبّوحٌ قُدّوس کردن است و خواب هایتان عبادت) کار ما را راه می اندازد!
خیلی که هنرمند باشیم، نفس هایمان را عمیق تر می کشیم و خواب هایمان را عمیق تر می بینیم.
نکند انتظار داری روزه هایمان با بوسه بر لعل لبت افطار شوند؟

رمضان!
شروع شده است.
ماه خدا
ماه تسبيح نفس ها و عبادت خواب ها.
ماه ِ ساعت جديد ِ كار!!ها.
فرمايش فرموده اند كه از 9 تا 2 عصر برويم سركار. ولي كسي نفرمود؛ كِي ها مي آئي سراغمان. كِي ها منتظر آمدنت باشيم. كِي ها به مان سر مي زني و اصلن به مان سر مي زني يا نه؟.
كسي نيست به ش بسپريم وقتي ديدت از طرف ما به ت بگويد: كه از پاي افتاده ايم و اين نه از روزهاي داغ و روزه هاي پانزده شانزده ساعته و تشنگي ها، كه از نبودنت، نيامدنت و نديدنت است...
بگويد كه زودتر از زود برگرد تا روزه ي (هِجر)ت را به نمك (وصل)ت افطار كنيم...
بگويد كه اين جا، لابلاي بلاي روزمرگي ها، كساني منتظرند تا تو سحر بيدارشان كني ...
يا عشق ادركنا!
پي نوشت:
تصوير فوق، به توصيه و تاكيد صاحبش و در اثر پستي كه سال قبل كار شده بود، نصب شده است.
ماه خدا نزدیکست ... و (خدا) نزدیک تر!
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه ِ تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
الهی!
اَنتَ؛ اَنتَ! و اَنا؛ اَنا
حالا که
حَبَسَنی عَن نفعی بُعدُ عَمَلی و خَدَعتَنی الدُنیا بِغُرورِها و نَفسی بِجِنایَتِها
و با این همه آشفتگی و پریشای
و نیازمندی ...
دلم خوش است که می دانم که می دانی!!!
که می بینی!!!
که خودت به تر و بیش تر از من(!؟) به فکر چاره ای!!!
اَللّهُمَّ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنا فيما مَضي مِن شَعبانَ، فَاغفِر لَنا فيما بَقِيَ مِنهُ.
حالا خوبه خودت داری می بینی به چه روزی افتادم!!!؟
خانه ای که پیچک پیرش دور تا دور حیاط نقلی اش پیچیده بود...
خانه ای که عصرهایش طعم چای آلبالو داشت...
خانه ای که شبهای تابستانش پر بود از تکرار قصه هائی که هر کداممان خزیده بودیم یک ور لحاف بابابزرگ تا برایمان قصه ی کوراوغلی و عاشیق اصلان را بگوید...
خانه ای که فصل گلاب گیری اش مناسک داشت و دیگچه ی زیر نِی گلابگیرش حرمت...
حالا گرفتار بیل و کلنگ کارگر روزمزد سر میدان شده تا همه ی خاطرات کودکی من! در هم بشکند.
خاطره ی کاغذ دیواری های 40 ساله را که هر چین و شکن و نقشش را ازبر بودم.
خاطره ی کتابخانه ی نقلی اش که پر بود از کتاب های ایدوئولوژیک دهه ی پنجاه.
خاطره ی عکس قاب شده ی بابا که درست وسط کمد دیواری مهمانخانه جا خوش کرده بود.
خاطره ی زیر زمین نمور و رد پاهای من روی سقف اش که اوج هنرنمائی ایام نوجوانی ام بود با تابی که مِلک ِ طَلق من محسوب می شد!
خاطره ی تلویزیون سیاه و سفید آقا جون که هیچ وقت خدا شبکه ی سه را نمی گرفت و ما در تعارضی دائمی، در انتخاب گعده ی آخر هفته ی فامیل در خانه آقاجون و فیلم و سریال شب جمعه ی شبکه جوان! همیشه ی خدا گیر می کردیم.
خاطره ی رادیوی هزار!!! موج آقاجون که به هیچ صراطی به بی بی سی مستقیم نمی شد!
خاطره ی خاله عنبر! که نانوای مخصوص!!! آناجون بود و هر سال یکماه تمام از تابستان را میهمان ویژه ی خانه بود تا در تنور خانه را گرم کند و برایمان نان شیری و کنجد دار بپزد و شبها آنقدر برایمان قصه ی جن و پری بگوید که از ترس تا صبح خوابمان نبرد ...
خاطره ی صبح ها و صبحانه های مفصلش که آناجون عشقش بود که همه مان را جمع کند دور سماور پر سر و صدایش که برایمان چای شیرین کند و پشت بند آن چای دیشلمه بهمان بدهد.
حالا دارد تغییر کاربری می دهد به مجموعه ی فرهنگی آموزشی! که مثلا بصورت غیرانتفاعی، در جهت رشد و آموزش بچه های مردم گام!!! بردارد.
تقبل الله.
دست مریزاد آقایان عمله گان ِ فصلی ِ سر میدان. دست بیل و کلنگ تان طلا ...
اصلن باید یک قانونی نوشته بشود که دستور بدهد اتفاقاتی که برای آدم می افتد، ته نشین بشوند، بعد یکی دیگر اتفاق بیفتد. اتفاقات نباید این طوری وحشیانه بیفتند. باید به آدم امان بدهند. باید بگذارند آدم از یکی شان عبور بکند، بعد صدتا دیگر پیش بیاید. آدمی که منم که فقط می توانم در یک لحظه ای که می گذرد، یک کار را درست انجام بدهم، نباید این طوری توی دل ماجراهایی بیفتم که هرکدامشان ساده ترین توقعشان از من انتظار کشیدن است. ساده ترین توقعشان این است که من را به طرز کشنده ای فرسوده کنند و من مطیعانه ادامه بدهم. باید یک قانونی نوشته شود که یک آچغالی ای بیاید ترس های زیر بالش آدم را جمع کند، ببرد بریزد یک جای دور. یک قانونی که بگوید انتطار از یک حدی نباید طولانی تر بشود.
از: ایشان
(و لَقَد اَوحَينا اِلي موسي اَن اَسرِ بِعبادي فَاضرِب لَهُم طَريقا فِي البَحر يَبَساً لّا تخافُ دَرَكاً و لا تَخشي). *
ترجمه:
به يك عدد عصاي موسي، براي شكافتن نيل ِ شك و گذار از درياي ترديد و غرقه کردن فرعون ِ وهم و تغلب نيازمنديم!
*. طه/77
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما میرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمتها هنا لسان القال
عفت الدار بعد عافیه
فاسالوا حالها عن الاطلال
یا برید الحمی حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جام مالامال
ترک ما سوی کس نمینگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال
پس نوشت:
حافظ؟!!! خبرش به تو هم رسیده؟!!!
آیه ای ! نیستی اما به لب قاری ها !
پادشاهی ! نه از آن دست که درباری ها
ندبه ای ! منقبتی ! نقطه امیدی ! ذکری ...
نرخت این است به فرموده ی بازاری ها
به ظهور تو به هر رنگ که آری گفتیم
غیبتت (نه) زده توی دهن (آری) ها
عاقبت مذهب اعلای تو را گم کردیم
در اصول نجفی ها ! قم اخباری ها !
باور مردم دل خسته ی اینجا این است
- در رکب خوردن از موج گرفتاری ها –
کاری از دست ضعیف احدی ساخته نیست
دست عمامه به سرها ! کت و شلواری ها !
تو بیایی همه اوضاع به سامان گردد
ای نبود تو دلیل همه کم کاری ها
اولین شرط ظهور است که مضطر باشیم
پس مفید است مصیبت زدگی ! زاری ها !
این چنین نام عزیز تو به لب ، خوار شدیم
وبه پای تو نوشتیم غم خواری ها
حرف نه ! حرف نزن ! ما همگی دلگرمیم
به کبوتر شدن از جاده ی کفتاری ها
در تمامی جهان کیست مریدت جز ما !؟
ننگمان باد به این گونه طرفداری ها
آقاي دكتر!
حالا كه بعد اين همه قيل و قال و تحميل هزينه هاي گزاف بر گرده ي هوادارن سابقتان!!!،يادتان افتاده كه گند اسفنديار روئين تن را ماست ماليزاسيون كنيد و فرموده ايد : رابطه ما با مقام معظم رهبري از جنس اعتقادي و پدر و پسري است، لطف كنيد در معيت رئيس دفتر عزيز كرده تان مشرف شويد خدمت آقا و اين آيه را بخوانيد:
«يا اَبانا!
اِستَغفِر لنا. انّا كنّا خاطِئين«
بلكه خدا از سر قصور شش روزه تان در جواب به نامه پدر و خوني كه به دل ما كرديد بگذرد.
سعي كنيد من بعد به راي بيست و چهارميليوني تان ننازيد. آن بيست و اندي ميليون راي، حرمت داشت. حرمتي كه مي ارزيد صد تاي مثل مشائي را قرباني اش كنيد ...
يا حق!