ـ شما پسر همين شهيديد؟
و انگار كه راز سر به مُهري را فاش كند، لا ينقطع ادامه داد كه ايشون معلم ما بود. تو قره ضياءالدين. ما هر بار كه بيائيم خوي، مي آئيم اينجا. هر چي هم حاجت داشته باشيم بهمون مي ده ...
ـ گفتم:
.... سلام برسونيد!
پي نويس:
حالا هي من شب و روزم را يكي كنم كه الّا و بلّا من نشانه مي خواهم. و هي در تنهائي هايم آيه بخوانم كه: « قال اجعل لي آيه»
عمو مي گفت روزهاي آن جائي كه تو رفته اي - بهشت منظورش بود! - مثل روزها و ساعتهاي ما نيست كه زود زود بيايند و بگذرند و تو يك هو ببيني كه اي دل غافل! سالهاست از كس و كارت بي خبري. مي گفت هر هزار سال ما، يك لحظه ي آنجائي كه الان داري درش خوش مي گذارني هم نمي شود. مي گفت به ساعت آنجا،هنوز يك لحظه هم نشده كه از پيش مان رفته اي ...
عمو اين ها را از طرف تو مي گفت. اصلن شايد تو يادش داده بودی اين حرف ها را. نمي دانم.
فقط ...
تو بااين همه حرف هاي خوبي كه بلدي ياد عمو بدهي، چرا يادم نمي دهي كه وقتي دلم تنگت مي شود چه چاره كنم؟
می بینی! همه ی موسی ها بعد از گم کردن ماهی هایشان همین قدر نا آرام و ناصبور می شوند. این زمین تا دلت بخواهد پر است از موسی ها و ماهی های گمشده...ماهی هایی که خدا خودش به تو می دهد تا گم شان کنی. تو فکر می کنی چیزی به دست بیاید که بیارزد به این گم کردن ها؟؟؟ و اگر باشد ، حاضر می شوی صبورانه ماهی ات را گم کنی؟!
فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (یونس/۹۴/)
پس! از تردیدکنندگان مباش
از این جـــا
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار … هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد ...
و تو اي جوان مرد!
بگو از كدامين قبيله اي؟
- « در واقع اول آدمها مقدس مي شن و بعد اشيا. فكر مي كنم آدم ها، خيلي ساده، به اين خاطر مقدس مي شن كه كارهاي خوبي انجام مي دن. يا بهتر بگم كارهائي كه به شدت خوبند. وقتي كاري رو كه شديداً خوب باشه انجام بدي انگار يه چراغ توي روحت روشن كرده اي. وقتي بازم كار خوب انجام بدي مي شه دو چراغ، مي شه سه چراغ، صد چراغ، هزار چراغ. گمونم تو روح تاجي هزار تا چلچراغ روشنه. تقريبا تمام كارهايي كه تاجي مي كنه خوبه. زن هاي خونه دار هم همين طورند. واسه همينه كه به نظر من همه ي زن هاي خونه دار مقدسند.»*
*. ( من گنجشك نيستم ِ) مصطفاي مستور – نشر مركز.
امروز در برزخي از دلتنگي و رجاء، فقط آيه خوانده ام؛
«وَلا تَحسَبَّنَ الذينَ يُقاتِلونَ في سَبيلِ اللهِ اَمواتا. بَل آَحياٌ عِندَ رَبِهِّم يُرزَقوُن ...»
اين يكي دو سه روزه، هر بار كه پيچ راديوي ماشين را باز كرده ام و از پدر گفته اند،باز آن زخم كهنه سر باز مي كند.
چرا نيستي تو؟
كجاي آسمان بي نهايت خدا نشسته اي؟ از كدام ستاره ي پُر سو نگاهم مي كني؟
سر به كدام سمت آسمان برگردانم كه نگاهم به نگاهت گره بخورد؟
مي خواهم روزت را تبريك بگويم.
همين!
مشكل خويش بر ِ پير ِ مغان بردم دوش
كو به تائيد نظر حل معما مي كرد ...
پي نوشت:
ندارد!
بهانه ي ما هميشه و همه جا جور است.
يكبار مهماني ات مي خورد وسط امتحان هايمان. يكبار سرما مي خورد به مان. يكبار ميهمان رودربايستي دار مي فرستي برامان. يكبار كه بعد عمري معجزه صادر مي كنيم كه مثلا دوخط دعا و ذكر بزنيم به كمرمان، انواع خميازه و دهن دره ازمان صادر مي شود. خلاصه كه تاريخ به ياد ندارد كه از اينهمه فرصت و وقت و غنيمت، چيزيش دست مان را گرفته باشد.
مخلص كلام اينكه، بهانه خورمان براي فرصت سوزي ملس است.
تو كاريت به ما نباشه. معطل بيدار شدنمان هم نمان.
اگر به ماست كه تا خود علي الصباح قيامت، سر ز خواب نداريم! و كاري به كار بيداري و هشياري و غنيمت ماه رجب و شعبان و ليله القدر و اين حرفها نداريم كه نداريم.
خودت يك فكري به حال مان بنما!
آي خدائي كه نشسته اي آن بالا بالا ها!
درياب مارا! كم مانده رجبت هم تمام شود ...
بيا كه رايت منصور ِ پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
پي نوشت:
خواجه!
گفتيم خير سرمون بيا بشين نصف شبي يه پياله هم با ما بزن روشن شيم!!!
نه كه بياي عهد بزني وسط معركه ي دعاوي نخ نماي اين روزها.
سر به سر ما نذار. خدا رو خوش نمياد!