باز امشب هوس گریه ی پنهان دارم!
نظر لطف رفیقی باعث شد تا باز به سراغ دفترچه ی سیمی سرزمین وحی بروم و دیگر بار آنرا ورق بزنم.
این روزها که جماعت حاجی امسال مهیای کوچ بزرگ می شوند، وقتی تلویزیون برنامه های مناسبتی ایام را پخش می کند ، باز دل من می گیرد. باز دلم هوای حرم می کند. یاد اقلیم روشنائی می افتد. یاد اقلیم صبح...
اما بعد.
نماز صبح دیروز را امامی دیگر اقامه کرد. انگار به جهت تپق های مکرر جناب پیشنماز سابق، ایشان را فرستاده اند دردر! و شاید به علت افاضاتی که دیروز در خطبه ی نماز جمعه افاضه فرموده اند. ما که نبودیم اما آنهائی که رفته بودند می گفتند یارو شروع کرده به نعت وجود مقدس حضرت زهراء سلام الله علیها و متذکر شده ایشان مورد جفا واقع شدند و حق! ایشان غصب شده، بعد سرِ خر ِ خطابش را کج کرده سمت ایران و ایرانیان و جریان بنیاد گرائی شیعی و تهدید هائی که از جانب ایرانیان متوجه امنیت جهان اسلام می شود. حالا ستادی درست شده برای پیدا کردن پرتقال فروش و ربط غضب حق حضرت زهراء سلام الله علیها به جریان بنیاد گرائی شیعی ِ ایرانی. حق هم دارند. این جماعت، مرعوب ببر کاغذی استکبارند و بازی را شروع نکرده باخته اند و به اخم استکبار رنگ می بازند.
حاج آقای امیدی امروز جلسه ای گذاشته در همین خصوص و بناست در آن به این موضوع پرداخته شود. خستگي صعود شبانه به كوه نور از سر و روي بنده ي خدا مي باريد. امين هم دست كمي از او نداشت. همدیگر را در لابی هتل دیدیم، آنها از حرا بر می گشتند و
آنقدر به رحم و رحمتت با منِ ... تا کرده ای که بگویمت:
تو را نادیدن ما غم نباشد!
و دلم هوای جرعه ی اول جاریِ « جمعه » می کند که صفت حمدِ توست؛
یُسَبِّحُ لِلِّهِ ما فِی السِموات وَ ما الاَرض اَلمَلِکِ القُدَّوس العَزیز الحَکیم ...

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما
نه بر لب، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما
بفرماييد هر چيزي همان باشد كه ميخواهد
همان، يعني نه مانند من و مانندهاي ما
بفرماييد تا اين بيچراتر كار عالم؛ عشق
رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما
سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري
بيفشان زلف و مشكن حلقه پيوندهاي ما
به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو ميبالند
بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما
شب و روز از تو ميگوييم و ميگويند، كاري كن
كه «ميبينم» بگيرد جاي «ميگويند»هاي ما
نميدانم كجايي يا كهاي! آنقدر ميدانم
كه ميآيي كه بگشايي گره از بندهاي ما
بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز
همين حالا بيايد وعده آيندههاي ما
گفت: حالا هر غلطی هم که کرده باشی، روتو می کنی سمت شش گوشه اش و میگی:
«السلام علیک یا ابا عبد الله».
حالا هر قِسم گندی که زده باشی!
... می گویم: آقای آب در حسرت لبهایش!
رحمی کن بیا...
1-چندينسالِ پيش، ايستاده بودم كنارِ مقامِ ابراهيم. شنيده بودم كه آنجا اگر كسي دو ركعت نمازِ صحيح بخواند، گناهانش بلعتُ ميشود و يك كله ميافتد بغلِ حوريها و... نفسم بريده بود. نميدانستم كه چه بايد بكنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهيم و دفعتاً ديدم كه يك جاي خالي هم چسبيده به مقام پيدا است. گفتم اينهم نشانه! دويدم و رفتم همانجا ايستادم. انگار دورخيز ميكردم براي آمرزش. پيشتر كلي با خدا كلكل كرده بودم كه دو ركعت نمازِ صحيح خواندن كه كاري ندارد... ايستادم به نيت كردن. زور ميزدم كه بگويم قربه الي الله. در همين حين كنارم جايي باز شد و يك پيرمردِ دهاتي، با تنبانِ گشادِ سياه آمد و كنارم ايستاد. براي اين كه جا تنگ بود، نيمتنهاي هم به ما زد. با خودم گفتم چهقدر دركِ اين مردمِ عوام پايين است. نميفهمند كه من الان مشغولِ چه معراجي هستم و تا چند دقيقهي ديگر كه نمازم تمام شود، مانندهي نوزادي پاك خواهم شد و از اين اباطيل... هنوز نيت نكرده بودم كه يارو الله اكبر گفت و شروع كرد با لهجهي دهاتياش نماز خواندن. من با خودم گفتم حروف را هم از مخارج ادا نميكند.
ادامهی مطلب ...می دانست که خدا کسی را گارانتی نمی کند!
می دانست ...
رفیق حادثههایی به رنگ تقدیـــری
اسیر ثانیههایی شبیهِ زنجیــری
در این رسانهی دنیـا میان برفکها
نه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویـری
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمار مردم کشتی نکرده تغییری
هزار جمعهی بیتو گذشته از عمـرم
هـزار سال پیاپی دچار تأخیری
شبیه کودک زاری شدم که در بـازار...
تو دست گمشدهها را مگر نمیگیری؟
کاظم بهمنی
شب، وقتی با ماهِ شب چهارده چشم در چشم شدم و خستگی روز پر حادثه ام را جمع کردم روی پنجه ی پاهایم که رویشان بلند شوم و دستهایم را تا آنجا که جا دارند باز کنم، متوجه شدم:
در این نصف روز، به اندازه ی این نصف سال که بایکوتم کرده اند، حرف زده ام!
طوری که الان حس می کنم، نبض شریانهای تکلم دوباره در ذهن رسوب شده ام به تپش درآمده اند ...
از هفت روز هفته فقط یک روزش مال خودت است.
روز خودت.
جمعه ای که سرت خلوت تر است و کسری خواب شنبه تا پنج شنبه ات را جبران کرده ای و دست آخر، یک بعد از ظهر پائیزی با چای آبلیموئیِ لیوانی، چاشنی روز تعطیلت می شود.
تا وقتی بین کتاب ها و انبوه مجلات هنوز نخوانده ات سِیر ! می کنی یادت بیفتد که این شش روزه کجاها بوده و با کی ها چی ها گفته ای.
همانطور که کتاب های در نوبت خوانده شدنت را جمع و جور می کنی، به دیالوگهای فکر می کنی که بین تو و آدم های دور و برت رد و بدل شده اند و باز فکر می کنی اگر می توانستی زمان را عقب بکشی، چه حرف های درست تر داشتی که با آدمهای دور و برت بزنی!
جمعه، روز مرور اتفاقهاست.
و روزِ موعودِ اتفاقِ بزرگ!
فصل نو شده است.
فصلِ نو، رنگ به رخسار زمین و زمان می پاشد.
اسمش رویش است: فصل هزار رنگ.
پائیز!
با آنهمه رنگ و برگ های خزان شده.
با سوزی مطبوع و خواستنی.
با بعد از ظهرهای ولرم و کوتاه که جان می دهند برای چرت بعد از نهار.
با بازار قدیمی شهر و بهت زیبای تماشای مقرنس ها و طاقهای راسته فرش فروش ها ...
با تابلوی قدیمی مغازه قندریزی حاجی (...) که نمره ی تلفنش هنوز! چهار رقمی است ...
پائیز!
فصل شکوهمند لذتِ دوست داشتن.
وقتی که طبیعت، برگ و بار می ریزد و رنگ و رو می گیرد.
و باز این چنین است قصه ی هزار فصل روز حَشر!
و کذلک النشور ...
دانه ی خوب را انبار می منی که چه؟
کهنه می شود، می پوسد، از دستت می رود. بپاش. بپاش بگذار سبز شود. یکیش بشود هفتاد تا.*
*.باران خلاف نیست.کوروش علیانی
- حکایت مجالس مرحوم دولابی علیه الرحمه
دلم برایت تنگ می شود.
تا یک سال که نه. تا سیصد و بیست و پنج روز دیگر که دو باره شعبان برود و ماه تو دیگر باره طلوع کند.
دلم برایت تنگ می شود.
برای عطر نعنا داغ روی کاسه آش افطار و بوی نان داغِ تنگ چای شیرین و صدای ربنای شجریان از مسجد قدیمی محله مان.
برای بی خوابی شب ها و
برای خمیازه های سلسله دارِ تا صلاه ظهر .
برای قران کوچکم که شده بود جزء لاینفک داشبورد ماشینم و هر جا و همه با من بود و مدام برایم آیه می تراوید.
برای زکات زیبای فطره.
گفتم زکات فطره و یادم افتاد دوباره بگویم:
ایها العزیز!
مسنا و اهلنا الضر
و جئنا ببضاعته مضجئه
و اوف لنا الکیل
و تصدق علینا!
دلم، برایت تنگ شده است ...