عصر شنبه. 27/5/86
ظهر، تا برسم حرم، اذان دوم را هم گفته بودند.مقابل ورودی باب جبرییل جا گیر شدم.جلوي صندلی مامور وهابي دم ورودي. وهابی صاحب صندلی را انگار در بقیع دیده بودم قبلا. صبر کرد تا امام به رکوع برود ، بعد اقتدا کرد.یحتمل، به خاطر تهدیدات بالفعلی که از سوی یک جوان شیعه ی ایرانی متوجه حریم و حرم می شود!
این طوفان ها که دل و دین و عقل و هوش ام را
با خود می برند؛
همه شان
تقصیر سکان بی صاحب مانده ی – من – است.
می دانید که!
اینجا، کسی هست که نیاز شدیدی به یک ناخدا،
یک نفر آشنای راه،
یک – نفر بر – دارد.
« اضطرار» که معرف حضورتان هست؟
...
اصلا برایتان آیه می خوانم؛
« امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».
بگذریم.
شما خودتان حدیث مفصل خوانده اید از این مجمل مهمل!
قربان دل دریائی تان بروم که موج ترین خروش های هزار هزار مثل من،
از قوزک پاهایتان، فراتر نمی روند ...
والامر الیکم!
دوشنبه، 22ام مرداد
مدينة النبي - هتل جوهرة العاصمه
حوالی ساعت سه بعد از نصف شب بود كه تشريفات گمركي كاروان، تمام شد. شكر خدا ،خبري از تفتيش ساك و كيف نبود كه اگر بود، بايد نماز صبح را هم مهمان شهر مادربزرگمان حضرت حوا، مي بوديم.
در مجموع، دو كاروان 120 نفره هستيم كه هر كاروان را تقسيم كرده اند به سه گروه 40 نفره. البته بر اساس حروف الفبا. بر اساس همين ترتيب و توالي بود كه اسمم را روي اتوبوس شماره دو كاروان حاج آقا ابراهيمي زده بودند. شش اتوبوسي كه از طرف شركت حافيل آمده بودند دم فرودگاه كه منتقلمان كنند به مدينه.
كاروانهاي عمره معمولا سه يا چهار خدمه بيشتر ندارند.مدير كاروان، معاون و روحاني.در كاروانهائي كه خانمها هم باشند يكنفر خدمه ي خانم هم هست به نام معينه،كه احكام و مسائل مربوط به جماعت نسوان را رتق و فتق كند.
القصه،از سه نفر مسئول كاروان، هر كدام، مسئول يكي از اتوبوس ها هم هست.مسئول اتوبوس ما، روحانی کاروانمان بود كه بعلت مشکل پاسپورتش، نتواتست از گمرک تبریز رد شود و جا ماند. ظاهرا پاسپورتش از اين يكبار خروجها بوده كه نتوانسته براي بار دوم ازش استفادهكند.لذا اتوبوس ما خودگردان شد و یکی دوتا از بچه ها مسئول پخش هله هوله تو راهي شدند و پاسپورتها را جمع كردند كه برگردانند به مدير كاروان.

هلو را که گفتی و همه چیز را بالا کشیدی و چائیدی.
حواست باشد که هسته هاش را در بیاوری. هسته هلو می رود تو روده و دردسر درست می کند برایت. هسته هلو را نخور. ببین دورش هم چوب دارد، حریم دارد، یعنی این حرام است.
در بیاور بیانداز دور. هلو را بخور، هسته اش را نخور. حلال را بخور و حرام را نخور. ببین! حلال صداش چه شکل هلو هم هست!
آن وقت هسته را که دور انداختی، تو فکر نکن از دستت رفته. نه!، سبز می شود، درخت می شود، باز هلو می دهد، باز می خوری!
حرام را گذاشته اند که هی برای تو، حلال در بیاید ازش!
پی نوشت:
باز، بیاد سید اسماعیل دولابی اعلی الله مقامه، که پیر بود و مرشد و راه بلد.
پیرمرد دوست داشتنی محله دولاب تهران که اسرار را آرام و بی سر و صدا، هویدا می کرد...
یک شنبه 28/5/86
جوهرةالعاصمه- حوالی ظهر.
ساکها را دیروز تحویل داده ایم.اين يعني اينكه كم كم بايد، غزل خداحافظي را بخوانيم.
صبح، بعد اقامه نماز در اتاق، رفتیم بقیع.
بقیع غربت آلوده ی خاکی در قرق جماعت کج فهم.
نطقم كور شده است انگار ...
چرا چيزي نمي آيد براي نوشتن ...
بغض ديگر مدينه را نديدن، در گلويم گير كرده است ...
يعني بناست تا نمي دانم كي،قبه سبز را نبينم و خاكهاي بقيع را نبويم.
سخت خواهد بود روزهاي دور از پيامبر رحمت.اين بنده، بد عادت شده است به عطايتان و سخت مي شود برايش دوري ...
تا باز كي افتد سوي شما ها گذار ما.
تا باز كي مرا خواهي خواند؟!
باري،بعد صرف صبحانه بنا بود بچه ها جمع شوند سالن محل اجتماع هميشگي ،براي حرفها و هماهنگيهاي آخر.براي نمي دانم چه ،موكولش كردند به ساعت دو و نيم بعد از ظهر.
رفتم پائين و تا هم بك آپ جديدي از عكسها را بريزم روي سي دي و اگر شد ،سركي هم به اينترنت بزنم.
بچه هاي كاروانهاي مختلف،عكسهايشان را كپي كرده اند روي سيستمي كه براي استفاده عموم است و به يادگار چندتائي از عكسهايشان را گلچين كردم.
ظاهرا موعد انتخاب رشته ي اينترنتي كنكور كارداني به كارشناسي هم هست،چند نفري جمع شده بودند دور سيستمي كه متصل به اينترنت بود و مي خواستند انتخاب رشته كنند.

صبحش را به اتفاق و تصادف با یکی از اعاظم شهر که دستی در باب امر نیکوی فرهنگ دارد، جلسه مانندی داشتیم که مطول نشست سحرگاهی، پر بود از اقسام آروغهای روشنفکری و نقدهای سنگین فرهنگی و اجتماعی مراودات و مناسبات جریانهای فعال شهری.
عصر را هم که به اتفاق و تصادف دیگری در محیطی کاملا فرق آلود با نمونه ی سحرگاهی، مشغول تیغ کشی نقادانه به سیر تحولات سیاسی منجر به نتایج سیاسی برآمده از انتخابات ششم اردی بهشت، و تبعات و پیامدهای آن بودیم که باز بیخ حرف کشید تا مقوله فرهنگ و فقر شدید محسوس از آن و لزوم پرداخت به قسم مغفول مانده ی فرهنگ در مناسبات و ساختارهای جریانات سیاسی شهری که دست آخر توصیه! شد بعنوان وظیفه شهروندی و شکر نعمت وبلاگنویسی و عنایتی که مخاطبین همشهری - علی الخصوص عده ای از مسئولین طراز اول شهر - به صبح دارند، به این مهم بپردازم.
شبش را هم باز بخت مرافق ما بود که کتاب قطور انسان شناسی فرهنگی جلویمان به اجبار امتحان پس فردا گشوده بود و مقولات کلاسیک فرهنگی به توسط ترجمه ای که محسن ثلاثی از ان کرده است، در مخ مان! تپانیده می شد.
بیت:
گقت باید حد زند، هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!
«للحق»
وقتی اولین عکس بزرگ شده و قاب کرده ام را گذاشتم بالای طاقچه، اولین جائیکه برای همچه عکسی برایم متصور شد، سینه فراخ حجله بود.
چه، روزگاری با شبیه همین دک و پز، مرتضای آوینی هم ایستاده بود جلوی لنز دوربین و فیگور گرفته بود برای عکسی که چند روز و ماه بعد درست قاب شد وسط حجله ی شب هفت و چهلم اش. درست به همان قاعده که خود او پیش! بینی کرده بود...
بعد، یاد مرگ افتادم و یاد نزدیکی نامحسوس و فراگیر آن.
یاد کتاب بینش اسلامی پیش دانشگاهی که توش نوشته بود:
« و چون بهار فرا رسد، بسیار یاد مرگ و روز رستاخیز دیگرباره کنید!»
بعد یادم افتاد همین چند روز قبل جائی، از امیر علیه السلام، خواندم که
می فرمود:
« نفسهای انسان،
گامهای او هستند بسوی مرگ!»
نوح و ناخدای کشتی هدایت آخرالزمان!
خلیل آتشین سخن و پولادین تبر بتکده ی رسوم جاهلیت های اولی!
معجز عیسوی حیات بخش قوم به کج رفته زمانه ی آخرین!
امروز نوزدهمین سنبله ایست که می آید و تو را با خود ندارد!
اماما ...
می دانم که می دانی
که
بعد از تو،
دل و سر و جان
به اسماعـــیل ات بستیم!