راه اينجاست
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
بمب هسته ای ایران، جوانان ما و ملت ما هستند كه در دشوارترین میدانها با كمال قدرت و ایمان ایستاده اند و باز هم خواهند ایستاد
مهر خوبان
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
چه مذاكره‌ كنيد چه نكنيد، چه اخم كنيد و چه نكنيد ملت ايران از مسير پيشرفت و دستيابي به فناوري پيشرفته صلح آميز هسته‌اي سر سوزني عقب نشيني نمي‌كند
اشارات
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
.پیامبر اعظم اسلام مجموعه‌ی تكامل یافته‌ی فضایل همه‌ی انبیاء و اولیاء الهی در طول تاریخ و درخشان‌ترین كهكشان عالم وجود است كه هزاران منظومه و خورشید درخشان فضیلت و كرامت را در خود جای داده است

صبح »»» آتشی زکاروان بجا مانده...

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

« June 2007 | صفحه اصلی | August 2007 »

July 28, 2007

روز پدر آسماني ام

Sobh(2949).jpg

الان دقيقا كجائي؟
الان ساعت بوقت بهشت چندست؟
يعني من وقتي سلام مي كنم ، فرشته ، تا كجا سلام مرا بالا مي اورد كه برساند بدستت ؟
يعني من بايد رو به كدام طبقه آسمان كنم تا ببينمت ؟
مي داني كه ... روزها برايم سخت است كه بي تو مي آيند و مي روند و من هر روز تو را نمي بينم.
مي داني كه امروز – همه - ««پدر»»شان را بغل مي كنند تا روزش را تبريك بگويند.
لذتي كه نمي شود با چيز ديگري قياسش كرد و سنجيد.
اينكه «پدر» دستهايش را تا جائي كه جا دارد باز كند تا بروي در بغلش و شانه سترگش را با گونه هاي خيست لمس كني.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ شانه هايت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ دست هاي گرم و مهربانت مي شود ، سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.
مي داني كه ... هر وقت دلم تنگ نگاه مهربانت مي شود ،‌ سنگ سفيد مزارت را ... مي بوسم.

مي داني كه ... داستان عاشقي تو بود كه سنگهاي سپيد را بوسيدني كرده است.

پدر آسماني ام ... با دسته ي گلي از گلايلهاي سپيد ، اينجا ، در امتداد را اسمان ايستاده ام ، منتظر ، كه بيائي و راه آسمان را بنمائي ... روزت و شهادتت سعيد و مبارك .
همين !




| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

July 20, 2007

شب رغبت ها

و امشب را شب رغبت ها ناميده اند ...
شب آرزوها ...
قبل تر هم مي دنستم كه آرزو بر جوانان عيب نيست ..

و فرمود:
او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد.
او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد.



| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 16, 2007

فاين الرجبيون

سبحان من لبس العزه و هو اهل.
كريمــــا ؛رجب را كه رودخانه ي جوشانيست در فردوس كه آبش سپيدتر از شير و طعمش محلا تر از عسل ، نوش كام تشنگاني نما كه هاتفت را لبيك گويند؛ آنگاه كه ندا در دهد: فاين الرجبيون...

پي نوشت ؛
....
رفته اي تو يك محله ي غريب،پي يك كوچه مي گردي. - كوچه ي دلبخواه - .غريبي.بلد نيستي.مي رسي در يك نانوائي.مردم ايستاده اند منتظر كه نان دربيايد بگيرند بروند.مي پرسي از يكي :««آقا ببخشيد كوچه ي دلبخواه كجاست؟»»مي گويد:««آن طرف»» ان يكي مي گويد ««پائين تر»»يكي مي گويد :««بالاتر»»يكي مي گويد :«همان كوچه كه مسجد دارد.»»هركسي چيزي مي گويد.همه هم درست مي گويند.هيچ كدام هم بدرد تو نمي خورند.نه بالا را بلدي ،نه پائين را.نه اين طرف را ، نه ان طرف را، نه مسجد را، نه اگر داشته باشد محله شان، ساقي خانه را.جائي را بلد نيستي.آدرسي كه تو بفهمي نمي دهند.مي داني چرا؟حواسشان به تنورست.كي نان در بيايد و بگيرند و بروند.حواسشان به تو نيست.
حالا همانجا كه درآمد يك بچه نان گرفته دارد مي رود.مي پرسي:««آقا پسر،كوچه ي دلبخواه كجاست؟»» اول يك آدرس حسابي بهت مي دهد،بعد هم مي گويد««بيا باهم برويم اصلا.من هم همانجا مي روم.»»
آدرس اگر مي خواهي بپرسي، از كسي بپرس كه نانش را گرفته و دارد مي رود.از آدم دست خالي نپرس.از اني بپرس كه دستش پر نان گرم است.

نثار روح بلند سيد اسماعيل دو لابي....



| | نظرات (6) | دنبالک ها (0)

July 10, 2007

كميتش بيت مستانه سرايد

نمي دانم ««همه»» وقتي ربع قرنشان مي شود، اينهمه سوال و ام و اگر تو ذهنشون دارن؟

مي گفت:
زخاك من اگر گندم برايد
از او گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانوا ديوانه گردند
كميتش بيت مستانه سرايد

...

مي گفت:
فولادش ،لابد چكشهاي بيشتر رو مي تونه تحمل كنه و
لابد بايد تحمل كنه

مي گفت:
هنوز مونده تا ...
مي گفت:
...



| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

July 05, 2007

گفتند وزن و قافيه تعطيل مي شود

گفتند وزن و قافيه تعطيل مي شود
قحطي استعاره و تمثيل مي شود
قوت گرفت شايعه،مي گفت بعد از اين:
هر صورتي به آينه تحميل مي شود
حتي خبر رسيد كه از سردي هوا
گلدسته چند ثانيه قنديل مي شود
پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده : شعاع دايره تكميل مي شود
يك حوريه به قالب انسان حلول كرد
از اين حلول هر چه كه تشكيل مي شود
در مصرعي خلاصه كنم حرف خويش را :
زهرا به قلب فاطمه تنزيل مي شود
در ان شبي كه به قلب زمين كرده اي نزول
هر ايه با شئون تو تحليل مي شود
تو مي شوي خديجه و او با وجود تو
حس مي كند به امنه تبديل مي شود
وقتي شما شدي نخ تسبيح قطره ها
هم مشرب فرات ، لب نيل مي شود
وقتي تو اي الهه دريا ، غضب كني
ماهي بالدار، ابابيل مي شود
طفل تو مبدا همه ي اتفاقهاست
هر سال با حسين تو تحويل مي شود
اين شعر را ببخش اگر «« تـــو »» زياد داشت
بانو! غزل بدون «« تــــــو »» تعطيل مي شود

رضا جعفري



| | نظرات (3) | دنبالک ها (0)

Untitled Document