خداحافظ سردار ...
یادم نمی آید تشییعی به عظمت مشایعین تو دیده باشم.چشمهای زمینی من البته برای دیدن ملائکه ای که تو رو روی بالهاشون به عرش می بردند نابینا بود. مادرم می گفت: می داند که خانواده ات چه حالی اند امشب! تشییع جنازه تو انگاره شهادت دیگرباره ی علی بود برای منو خیلی دیگر از یادگاران سپاه سال1357 . راستی ؛ رفقاتو دیدی؟ همونائی که بال پروازشون شکسته و اومده بودن که با حسرت تو را تا بهشت خدا بدرقه کنن... یادت که نرفته سردار؟ امشب همینکه رسیدی بهشت ، همون دم در سلام منو به بابام برسونی ها ...
خداحافظ سردار ... خوش بحالت که امشبو مهمون رفقای بهشتی ات هستی. مهمون بابای من. مهمون آقا مهدی باکری . مهمون تجلائی ، یاغچیان ، حمید باکری و هزار تای دیگه که خیلی وقته ازشون دور افتاده بودی ... حالا می فهمم که ««هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش»» یعنی چی؟
خداحافظ سردار ... دیدار به شهادت ...