راه اينجاست
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
بمب هسته ای ایران، جوانان ما و ملت ما هستند كه در دشوارترین میدانها با كمال قدرت و ایمان ایستاده اند و باز هم خواهند ایستاد
مهر خوبان
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
چه مذاكره‌ كنيد چه نكنيد، چه اخم كنيد و چه نكنيد ملت ايران از مسير پيشرفت و دستيابي به فناوري پيشرفته صلح آميز هسته‌اي سر سوزني عقب نشيني نمي‌كند
اشارات
"; // simple image rotating by: behzad nategh - www.webramz.com ?>
.پیامبر اعظم اسلام مجموعه‌ی تكامل یافته‌ی فضایل همه‌ی انبیاء و اولیاء الهی در طول تاریخ و درخشان‌ترین كهكشان عالم وجود است كه هزاران منظومه و خورشید درخشان فضیلت و كرامت را در خود جای داده است

صبح »»» آتشی زکاروان بجا مانده...

سیاه مشق های یک مفرد مذکر حاضر!

« January 2007 | صفحه اصلی | March 2007 »

February 26, 2007

خداحافظ سردار ...

Sobh(3478).jpg

یادم نمی آید تشییعی به عظمت مشایعین تو دیده باشم.چشمهای زمینی من البته برای دیدن ملائکه ای که تو رو روی بالهاشون به عرش می بردند نابینا بود. مادرم می گفت: می داند که خانواده ات چه حالی اند امشب! تشییع جنازه تو انگاره شهادت دیگرباره ی علی بود برای منو  خیلی دیگر از یادگاران سپاه سال1357 . راستی ؛ رفقاتو دیدی؟ همونائی که بال پروازشون شکسته و اومده بودن که با حسرت تو را تا بهشت خدا بدرقه کنن... یادت که نرفته  سردار؟ امشب همینکه رسیدی بهشت ، همون دم در سلام منو به بابام برسونی ها ...

خداحافظ سردار ... خوش بحالت که امشبو مهمون رفقای بهشتی ات هستی. مهمون بابای من. مهمون آقا مهدی باکری . مهمون تجلائی ، یاغچیان ، حمید باکری و هزار تای دیگه که خیلی وقته ازشون دور افتاده بودی ... حالا می فهمم که ««هرکسی کو دور ماند از اصل خویش        باز جوید روزگار وصل خویش»» یعنی چی؟

خداحافظ سردار ... دیدار به شهادت ...



| | نظرات (2) | دنبالک ها (0)

February 25, 2007

سردارحنیف! سلام منو به بابام برسونی ها

Sobh(1174).jpg

خیلی ساله که عادت به ماندن کرده ایم.اما خبرش خیلی ساده بود.ساده تر از آنچکه بتوان در قاب باور دنیائی ام بگنجانمش.««سردار حنیف ، دیشب در درگیری با پ.ک.ک شهید شده!»» نمیشد باور کرد.گذاشتمش به حساب شایعه... می خاستم نماز عصر رو تکبیر بگم که گوشی همراهم دوباره زنگ خورد... خبر موثقه! ... بهم می ریزم.بی طاقت می شوم.درست نیست که جلو بچه ها بروزش بدم.اما دلم غوغاست.از مسجد میزنم بیرون.با بچه ها.خداحافظی کرده و نکرده ... بغضم داره منو میکشه.

آیه ی نورانی««ومنهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا...»» تنها چیزیه که تو سکوت کوچه پس کوچه های ذهنم میاد و میره...رادیو پیام داره برا خودش میزنه و می رقصه.انگار نمی دونه که چه مصیبتی بر ما رفته.مردم دارن راه خودشونو میرن.انگار نه انگار که یکی از خودشون ، که چند روز پیشها داشت باهاشون میومد و میرفت الان تو آسموناست و داره از قاب پنجره های بهشت منو ... مارو نگاه میکنه.فکر می کنم که بهشت چقدر نزدیکه و ما چرا بوشو نمی شنویم؟!

نمی تونم تو خونه بشینم.میخام بزنم بیرون که رفیقی میاد دم در...

برخلاف همیشه خیلی آروم نشون میدم.انگار رفیق ما هم بوئی برده باشد.فقط یه جمله بهش میگم:خبر شهادت حنیف داغ شهادت پدرمو زنده کرد ...نمی فهمه.نمی خامم بفهمه.خروجی غربی خوی پره از ماشینای سپاه که باسرعت میان ومیرن.جاده اما ساکت است و پذیرا.که با من می آید تا سبکتر شوم.که میشوم.

غروب که به شهر برمی گردم باز دلم سنگین می شود و می ترکد.

حاجی صلواتی مسجد را می گویم که نثار شادی روح حنیف صلواتی دم کنه.نمی تونم قامت ببندم و نماز وحشت برا حنیف بخونم.حنیف وحشت دل ترس آلوده دشمن بود و امشب در نعیم حسین است-علیه السلام- . وحشت بر ما جاریست که در پنجه ی کرده های دنیائی مان پرپروازمان نمی گشاید...

صلوان حاجی صلوات که گر میگیرد یکی از بچه های سپاه اعتراض می کند که هنوز خبر نباید اعلام شه ... بیرون که می آیم پسر یکی از سیاسیون شهر ناخاسته سوار ماشینم می شود.مثلا اطلاعات تازه می دهد و تحلیل پدر بزرگوارش را که حاجی میگه احمدی نژاد باید بیاد جواب بده که چرا گفته نگاهمون بع آذربایجان نگاه امنیتی نیست...  و کاسه کوزه شهادت حنیف رو سر احمدی نژاد میشکنه ... یه چیزای دیگم می پرونه و میره.

دلم داره میترکه از بی معرفتی خودم و اینها ...

اون یکی که فکر میکنه آخرین آمار و ارقام دست منه دم به ساعت زنگ میزنه و می پرسه دیگه کیا مردن؟ و من هر بار بلند جواب میدم که نمردن! شهید شدن...

القصه ... فردا حاج حنیف درستی یا کاملتر بگم ؛ سردار شهید پاسدار محمدحنفیه درستی قراره که تو قطعه چهارم مزار شهدای خوی دفن شه.سه قطعه پائینتر از بابا ...

سردار حنیف!

یادت نره ؛

سلام منو به بابام برسونی ...

پی نوشت:

عکس فوق یادگار منبر و روضه و صبحانه ایست که دهه محرم  پارسال مهمان حاج حنیف و تیپش بودیم.



| | نظرات (7) | دنبالک ها (0)

جيره كتاب

جدای از اینکه مجلس بنزین 150 تومنی رو بتونه ببنده به ریش ملت و اینکه قصه ی کارت سوخت و جیره بندی بنزین آخرش به کجا ختم میشه ، دیشب لابلای صفحات تودرتوی اینترنت یه چیره بندی دیگه هم مکشوف بعمل آمد به نام جیره ی کتاب.می دونین که آدمای کتابخون و کتابدوست شاید بتونن چند روز غذا نخورن،اما نمی تونن چند روز پشت سر هم کتاب نخونن... آخه ««اسلام پرچمدار کتابخوانی است»»



| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

February 04, 2007

انقلاب پویا

اینروزها ، وقتی هیاهوی رسانه ای رسانه ی ملی گوش فلک رو کر کرده که آی انقلاب 57 ال بود و بل بود ، به این فکر میکنم که مگر آقا پارسال تبیین نفرمودند که انقلاب حرکتی پویا و همیشگی است؟ و مگر نمی شود در کنار تکرار و تذکر حماسه های 57 و قبل و بعد آن ، روحیه حماسه آفرینی و انقلابی بودن را در ملت دمید ....؟

مگر نه اینکه ما می خواهیم که بتوانیم؟ و مگر نه اینکه این ، شدنیست؟



| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

February 02, 2007

مکالمات تلفني ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت

***
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ... 
***
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز<span dir="l

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم . هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه ... *** مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم ... مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟ مشتري : نه . *** مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟ مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده . *** مرکز : و الآن F8 رو بزنين . مشتري : کار نمي کنه . مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟ مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم فتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته... *** مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه . مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟ مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم . مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد . مشتري : باشه. مرکز : کيبورد با شما اومد؟ مشتري : بله مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديه اي اونجا نيست؟ مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه ! *** مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple ، و حرف بزر V مثل Victor، و عدد 7 هست . مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟ *** يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ... مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟ مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد . مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟ مشتري : پنج تا ستاره. *** مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟ مشتري : Netscape مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست . مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer *** مشتري : من يک مشکل بزر دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه ! *** مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟ مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟ مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟ مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟ *** مرکز : چه کمکي از من برمياد؟ مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم . مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟ مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چه طوري دورش دايره بذارم؟

منبع



| | نظرات (1) | دنبالک ها (0)

February 01, 2007

فتح خون

794.jpg

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!



| | نظرات (0) | دنبالک ها (0)

Untitled Document