باز هم ...
سبحان من لبس العزه و هو اهل
هر دفعه به لطیفه الحیلی صبح ما ، می غروبد و بعد چند روز و هفته و ماه دوباره سر بر می آورد.صبح و آنچه کلمات و سطور و نقوش انرا به هم ربط می دهد ,چیزی نیست جز حس نوشتن و باید نوشتن ... که در روزهای غروب صبح ،جای خالی نوشته های نانوشته در کنج خیال نازکم خود می نمایاند. باری ؛ صبح ، باز طلوع کرد و می خواهد که باز باشد. که تا چه قبول افتد و جه در نظر آید. و یار -علیه السلام- که را خواهد؟!!! و اینکه اینبار نوشتنهایش و همراهی فنی آچار چقدر رفیق راهش خواهد بود...
... و برای رمضان و روزهائی که از آن ،چون ابر بهاری بارید و گذشت و برای این چند روزه الباقی ، فکری باید.
باغبان در باز کن من مرد گلچین نیستم
می نشینم گوشه ای گل را تماشا می کنم