آورده اند- چه مي دانيم؟ شايد هم افسانه باشد- كه در روزگاران قديم پادشاهي با چند تن از ملازمانش راه گم كرده و اسير گرماي بيابان و دست درگريبان تشنگي و گرسنگي شدند تا از يمن حادثه در چادر باديه نشيني نزول كردند. زن چادرنشين از مال دنيا تنها بزي داشت و شوهري بيابانگرد. شير بز دوشيد و از كام درماندگان آن بيابان برهوت تشنگي برگرفت تا هنگام ظهر كه در تكريم مهمان سر از بدن بز جدا كرد و مشغول طبخ طعام شد...
مرد خانه از گرد بيابان رسيد و چون بز را نيافت و همسرش را در حال طباخي ديد، بانگ برآورد كه اي زن بر تو چه شد كه كل هستي مان را بر باد دادي و بز را بر آتش طبخ نهادي؟! زن ماجراي مهمانان ناخوانده و درمانده بر او بگفت و مرد آرام گرفت.
سلطان -كه هويتش بر زن و مرد ناپيدا بود- گفت و شنود ايشان را از پس چادر شنيد و هيچ نگفت. وقت رفتن خود را معرفي كرد و دست نوشته اي به آنان داد و نشان ملك خويش بنوشت كه هرگاه گذارتان به ديار ما افتاد نزد ما آييد تا جبران محبت كنيم!
... چند سالي گذشت روزي زن ومرد باديه نشين مرقومه پادشاهي در دست وارد بارگاه او شدند. خبر به گوش سلطان رسيد. قبل از ورود آنان، از وزيران و مشاوران راهنمايي خواست. شرح ماجرا كرد و پرسيد: براي جبران لطف ايشان امروز من چه كنم؟ هر كس پاسخي داد. يكي گفت: اميري يكي از ولايات را به او ببخش. ديگري گفت: فلان قصبه را به او هبه كن و... واما نوبت به وزير اعظم كه رسيد تأملي كرد و گفت: اگر واقعاً مي خواهي حق آنان را ادا نمايي بايستي تاج شاهي از سر و رداي سلطنت از دوش برداري و جمله به آنان بخشي چرا كه در آن روز، آنها از همه مايملك و دارايي خود براي تو گذشتند و انصاف آن است كه امروز تو از همه مايملك و مكنت خود در حق ايشان درگذري.
¤ ¤ ¤
در روايتي آمده است پروردگار قادر منان در جهان آخرت اجازه بخشي از حاكميت آن روز را به فرزند سردار بدر و حنين حضرت اباعبدالله الحسين(ع) مي دهد. مگر نه اينكه حسين(ع) روزگاري در صحراي كربلا همه هستي وكسان خود را فداي پروردگار كرد ....
عالم آرا دلربائی می کند
این حسین است و خدائی می کند
سوم شعبان ؛ میلاد سرخ نور دیده زهرا ، حضرت حسین بن علی ،بزرگ پاسدار جاویدان مردی و مردانگی بر پاسداران شهید و پاسداران منتظر شهادت مبارک.
این آقا کوچولو هم برای روز پاسدار یه پست فرستاده با عنوان حدیث دشت عشق ، که به دیدنش می ارزه.
یا علی
خط خون

درختان را دوست مي دارم که به احترام تو قيام کرده اند؛
و آب را که مهر مادر توست
خون تو شرف راسرخ گون کرده است؛ شفق آئينه دار نجابتت و فلق معراجي که تو در آن نماز صبح شهادت گذاردي
شمشيري که بر گلوي تو آمد هر چيز و همه چيز را در کائنات به دو پاره کرد:هر چه در سوي تو؛ حسيني شد و ديگر سو يزيدي.
اينک مائيم وسنگها ؛ مائيم و آبها ؛ درختان ؛ کوهساران ؛جويباران ؛ بيشه زاران که بر خي يزيدي اند و گرنه حسيني «عليه السلام» .
خوني که از گلوي تو تراويد هر چيز و همه چيز را به دو پاره کرد در رنگ؛ اينک هر چيز يا سرخ است يا حسيني نيست.
آه اي مرگ تو معيار ؛ مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت و آن را بي قدر کرد که مردني چنين غبطه بزرگ زندگاني شد. خونت با خونبهايت حقيقت در يک تراز ايستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد که جهان با دروغ مي پاشد و خون تو امضاي راستي است.
تو را بايد در راستي ديد و در گياه آنهنگام که مي رويد ودر آب آنهنگام که مي نوشاند ؛ در سنگ چو ايستادگي است ؛ در شمشمير آن زمان که مي شکافد و در شير که مي خروشد ؛ در شفق که گلگون است ؛ در فلق که خنده خون است ؛ در خواستن؛ برخاستن ؛ تو را بايد در شفق ديد ؛ در گل بوئيد ؛ تو را بايد از خورشيد خواست ؛ در سحر جست ؛ از شب شکوفاند ؛ با بذر پاشاند ؛ با باد پاشيد ؛ در خوشه ها چيد ؛ تو را بايد تنها در خدا ديد....
هر کس هرگاه دست خويش از گريبان حقيقت برون آورد خون تو از سر انگشتانش تراواست. ابديت آئينه ايست پيش روي قامت رساي تو در عزم.
آفتاب لايق نيست و گر نه مي گغتم جرقه نگاه توست.
تو تنهاتر از شجاعت در گوشه روشن وجدان تاريخ ايستاده اي به پاسداري از حقيقت ؛ وصداقت شيرينترين لبخند بر لبان اراده توست.
چندان تناوري و بلند که به هنگام تماشا کلاه از سر کودک عقل مي افتد.
در تالابي از خون خويش در گذرگه تاريخ ايستاده اي با جامي از فرهنگ وبشريت رهگذار را مي آشاماني – هر کس که تشنه شهادت است -.
نام تو خواب را بر هم منيزند ؛ آب را طوفان مي کند ؛ کلامت قانون است ؛ خرد در مصاف عزم تو جنون ؛ تنها واژه تو خون است خون اي خداي خون....
مرگ در پنجه تو زبون تر از مگسي است که کودکان به شيطنت در مشت مي گيرند و يزيد بهانه اي دستمال کثيفي که خلط ستم را در آن تف کرده اند و در زباله تاريخ افکنده اند.
يزيد کلمه نيود دروغ بود ؛
زالوئي درشت که اکسيژن هوا را مب مکيد ؛ مخنثي که تخمت مردي بود. بوزينه اي با گناهي درشت ؛ سرقت نام انسان و سلام بر تو سلام بر تو سلام بر تو که مظلوم تريني نه از آن جهت که عطشانت شهيد کردند بل از اينرو که دشمنت اين است .
مرگ سرخت نه تنها نام يزيد را شکست و کلمه ستم را بي سيرت کرد که فوج کلام را نيز در هم ميشکند ؛ هيچ کلام بشري نيست که در مصاف تو نشکند اي شير شکن؛ خون تو تو در بستري از آن سوي کلام ؛ فراسوي تاريخ ؛ بيرون از راستاي زمان مي گذرد ؛ خون تو در متن خدا جاريست...
يا ذبيح الله؛
تو اسماعيل گزيده زماني و روياي به حقيقت پيوسته ابراهيم. کربلا ميقات توست و محرم ميعاد عشق؛ تو نخستين کس که ايام حج را به چهل روز کشاندي «واتممناها بعشر»
آه که در حسرت فهم اين نکته خواهم سوخت که حج نيمه تمام را در استلام حجر وانهادي و با بوسه بر خنجر تمام کردي .
مرگ تو مبدا تاريخ عشق ؛ آغاز رنگ سرخ ؛ معيار زندگي است .خط با خون تو آغاز مي شود . از آن زمان که تو ايستادي دين راه افتاد و چون فرو افتادي حق برخاست . تو شکستي و راستي درست شد و از روانه خون تو بنيان ستم سست شد .
در پائيز مرگ تو بهاري جاودانه جاريست ؛گياه روئيد ؛ درخت باليد ؛ و هيچ شاخه نيست که شکوفخ سرخ ندارد و اگر ندارد شاخه نيست هيزمي است ناروا بر درخت مانده .
تو راز مرگ را گشودي ؛ و کدام گره با ناخن عزم تو باز نمي شود؟....
اي نگاهت سلسله تفاسير ؛ وزنه خاک و پشتوانه افلاک کجاي خدا در تو جاريست که از لبانت آيه مي تراود؟
عجبا از تو!؛ عجبا ؛ حيراني مرا با تو پاياني نيست! چگونه با انگشتانه اي از کلمات اقيانوسي را مي توان پيمانه کرد؟....
يا ثار الله !
آن باغ مينوي که تو در آن صحراي تفتيده کاشتي ؛ با ميوه هاي سرخ ؛ با نهرهاي جاري خوناب ؛ با بوته هاي سرخ شهادت وان سروهاي سبز دلاوري باغي است که بايد با چشم هاي عشق ديد: اکبر را صنوبر را بوفضائل را ....
حر: شخص نيست فضيلتي است از توشه بار کاروان مهر جدا مانده آنسوي رود پيوستن وکلام و نگاه تو پلي است که آدمي را به خويش باز مي گرداند وتوشه را به کاروان...
وام دامنت؛ جمجمه هاي عاريه را در حسرت پناه يافتن مشتعل مي کند ؛ از غبطه سر گلگون حر که بر دامن توست!
اي قتيل!
بعد از تو خوبي سرخ است و گريه سوگ خنجر؛ وغمت توشه سفر به ناکجا آباد و رد خونت راهي است که راست به خدا مي رود.
تو از قبيله خوني و ما ازتبار خون ؛
خون تو در شن فرو شد و از سنگ جوشيد...
اي باغ بينش؛ ستم دشمني زيبا تر از تو نداشت و مظلوم ياوري آشناتر از تو!
تو کلاس فشرده تاريخي !
کربلاي تو مصاف نيست منظومه بزرگ هستي است. طواف است.
پايان سخن پايان من است ؛
تو؛
انتها نداري...
| لینک ثابت
|
نظرات (6)
|
دنبالک ها (0)
شعبانیه ...

معبود من!
موهبت گسستن از همه و پیوستن به خود را به من ببخش و دیدگان جان های ما را با فروغ نگاهی كه به تو می افكنند، روشنی بخش تا آنگاه كه دیدگان جان ها پرده های نور را بردرند و به سرچشمه عظمت بار یابند و جان هایمان به شكوه قدس تو درآویزند.
سلام خدا بر ماه مبارک شعبان؛ ماه رسول خداو ماه تجلی ماه شب چهارده هستی ،مهدی فاطمه و سرآغار نیکوی آن مولود عشق علیه السلام: حضرت حسین بن علی علیهم السلام...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مروا از یادت
...
| لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
دنبالک ها (0)
دست شیطان


دست شيطان (يا كرنوتي در ايتاليايي) به معني حكومت شيطان است. اين علامت جهاني از سوي سياستمداران، افراد مشهور و گروه هاي هوي متال، براي اظهار وفاداري به نيرو هاي شيطاني به كار مي رود و علامت بصري به معناي " سلام شيطان" است.
"دست شيطان" براي بوش و كلينتون بسيار آشنا است. گواه اين موضوع عكس هاي زير است.
لورا بوش و جرج بوش هردو در هنگام آغاز دوره دوم رياست جمهوري در20 ژوئيه سال 2005 اين علامت را به كار بردند.
صاحبان رسانه بيهوده تلاش مي كنند اين علامت عجيب و سري را نشان هواداران تيم فوتبال لانگهورن تگزاس جلوه دهند.
خير، اينگونه نيست. دست شيطان در سراسر جهان مشاهده و عكس برداري شده است. اين علامت را جرج بوش،بيل كلينتون، سيلويو برلوسكوني، اليزابت تيلور، پرنس ويليام، پل مكارتني، متاليكا، ازي، آوريل لواين، استفان دروف، ديو ناوارو و بسياري ديگران به كار برده اند.
آنها به هيچ وجه هواداران تيم فوتبال تگزاس نيستند.
عكس فرماندار سابق نيويورك، ماريو كومو، در حالي كه اين ژست را گرفته بود بر روي جلد عنوان " انجمن هاي سري و جنگ رواني" نوشته مايكل هافمن، نمايش داده شده است.
دست شيطان، نشان خداي شاخدار و يك علامت سري جهاني مي باشد.
اين علامت مانند نشان ماسوني (گرفتن دست به سمت آسمان) يا دست دادن ماسوني، قرن هاست كه به كار مي رود.
ممكن است جرج بوش كسي باشد كه مي خواهد آن را در ايالات متحده گسترش دهد.
منبع: موعود آنلاین
| لینک ثابت
|
نظرات (12)
|
دنبالک ها (0)
به نام نامي توحيد

بخوان به نام رهايي ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.بخوان به نام ساقه اميد در پهندشت ياس ! بخوان به نام خالق خورشيد و عشق را به اسم اعظم معشوق ، از پس يلداي بي تنفس ديجور ، نور باران کن.
بخوان نبي گرامي ! بخوان رسول عشق و اميد! بخوان به نام نامي توحيد! تو که خواندي ، هرم صداي تو که قنديل هاي سکوت را ذوب کرد ، آواي مهربان تو که فضاي ميان زمين و آسمان را عطرآگين نمود ، بوي خوش عشق که ملائک بي تاب را به طواف حرا کشانيد انبياء انگشت حسرت به دندان گزيدند. ابراهيم و اسماعيل از آن که حرا بود و ما به مرمت کعبه ايستاديم و موسي از آن که به طور ، چرا رفتيم و عيسي از آن که آنچه در زمين يافتني بود ، در آسمان چرا مي جستيم و در اين ميانه ، تنها خاطر خدا بود که راضي بود چرا که رحمت واسعه خويش را نمود عيني بخشيده بود. فرشتگان برخي به رضايت بي سابقه خدا سجده مي بردند بعضي عرق از جبين پيامبر مي ستردند عده اي گوش به لطافت اين معاشقه مي سپردند و برخي از آن که معشوق خداوند را در زمين مي ديدند نه در ميان خويش خون دل مي خوردند. جبرئيل چه ذوق کرده بود که پيام عاشق و معشوق را بر بال امانت خويش به يکديگر مي رساند.
آري ، تو که خواندي ، آسمانيان ، زمينيان اهل دل را به پايان شب سياه بشارت دادند. عرشيان که هلهله مي کردند ، فرشيان را مژده آوردند که : «قد جائکم من الله نور». خداوند زمين را نورباران کرده است.
برخيزيد ، خواب را بشکنيد و چشمان ظلمت گرفته را سوي نور بگشاييد. بيم گمراهي را از کلبه دل برانيد و ترس از فراز و نشيب ، از چاه و چاله ، از دشت و تپه را جواب کنيد. نگراني را جارو کنيد ، هراس از افتادن را به گور بسپاريد ، بر ظلمت زهرخند بزنيد که: «يجعل لکم نورا تمشون به». فرا راهتان نوري گسترده است به مدد آن ، راه بيابيد و در پناه او بپوييد. جگرهاي تفديده و چشمان عطش چشيده و دهان هاي تشنگي کشيده را با زلال رحمت خداوند سيراب کنيد. هر کدام که در اعماق دل و شيارهاي ذهن خويش خدا را مي جستيد ، اينک نظاره کنيد. من راني فقد راي الحق. هر که خدا را مي جويد ، او را ببيند خدا را در آينه وجود او به تماشا بنشيند.
| لینک ثابت
|
نظرات (10)
|
دنبالک ها (0)
حقیقت عالم
.jpg)
عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها می آئیم ؛ این خود دلیلی ایست بر آنکه از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم.
مده آنست که نصیبی از حیات طیبه شهداء ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست؟
سید شهیدان اهل قلم
| لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
دنبالک ها (0)