دوست صاحب خبری می گفت، در دنیای مجازی ردّ پا و خبر و اثر و نام و نشان تان هر قدر مجازی تر بــِه تر!
این البته نسخه ای است شفا دار اما نه برای منی که قسمی از شخصیتم در ارتباطات و نوشتارهای این جا و آن جای دنیای مجازی شکل گرفته و سال هاست ساکن این خانه ام و اهالی قدیم و جدید، گاهی به تر از خودم مرا می شناسند...

الغرض، صاحب این صفحات ِ شش هفت ساله، از روزی که اینجا متولد شده، نوشتن را جدی تر گرفته و سعی کرده بیشتر خواننده باشد تا نویسنده.
***
متولد شهری ام که مردمانش به غایت اهل صفایند و تاریخ و هنر و تمدنشان سر به هزاره های نخستین ِ فلک تاریخ می ساید و نام نامی خوی و اهلش از دیرباز بوده است و مردمانش به نیکی شهره و به صفا و میهمان نوازی و خوش خلقی مشهور. شهری در شمال غربی ترین جغرافیای ایران عزیز با مردمانی به گویش آذری و مذهب ی حَقّه ی جعفری و هزار شهید که چون ستارگان بی فروغ، آسمان تاریخ پر افتخار شهر را روشن کرده اند که فرمود: «وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» *
ستارگانی که یکی از پر فروغ ترین آن ها، پدر من است، هم نام با نام نامی مولایش علی، که در روز عید قربان سال 38 خورشیدی به دنیا آمد و بیست و دو روز گذشته از فروردین سال 62 و در حمله ی والفجر یک و در کسوت معاونت تدارکات لشکر ظفرمند 31 عاشورا، جام شهادت را لاجرعه سر کشید و در شادی وصال، قهقهه ی مستانه زد و « عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ » ** شد؛ «شهیدی» که تجسم اخلاص و کار برای خدا بود و نام نامی « سردار شهید علی شرفخانلو» به اذن خدا تا ابد بر تارک هفت آسمان غرور و غیرت و شجاعت خواهد درخشید!
من اما پسر او، پسری که بعد شهادت او قد کشیده و بزرگ شده، خواسته ام راهی را بروم که رد پای او در آن پیدا باشد و دستی را بفشارم که گرمای دست او را داشته باشد...
***
این جا را از آخرین روزهای سال 83 خورشیدی ساخته ام و بی انقطاع نوشته امش و اگر یار بخواهد، خواهم نوشت... که فرموده است: « دل به نوشتن آرام می شود! »
صاحب ادعا و سبک نیستم. چیزی بر کلماتم جاری می شود که قبل ترش بر دلم نازل شده باشد و می دانم که اگر کار از دل بر نیاید ابتر است و سرگردان.
خواندن و فهمیدن و فهماندن را دوست داشته ام و کتاب های کتابخانه ی کوچکم را بیشتر از هر پدیده ای دوست می دارم.
***
دوربینی دارم که کارش ثبت ثانیه هائیست که در آن ها خوش بوده ام و خوش داشته ام خوشی آن لحظه را در قاب تصویر و مخزن خاطراتم داشته باشم و ویترینی ساخته ام از نگاه شیشه ای ام به آنچه که دور و برم اتفاق می افتد.
***
معتقدم شیعه ی آخرالزمانی باید! سیاست بلد باشد و تیزبینی بداند. معتقدم زیستن در فضای آخرالزمانی و انتظار موعود ِ اُمم - علیه السلام - بی آن که سیاست بدانی ممکن نیست و بای بسم الله سیاست من دیدن دور دست هاست. و نه آن سان که اهل سیاست، خیال میکنند! دور را میبینند؛ اما نه خیلی دور را. حکماً اگر خیلی دور را میدیدند، کارشان توفیر میکرد! امیرالمومنین، روحی فداه، اهل سیاست بود، اما دور ِ دور را میدید، جایی به قاعدهی قیامت دور و دیر... ( + )
معتقد و دل بسته ی انقلاب اسلامی و منظر اعلای آن، امیر قافله ی صبر و بصیرتم و منتظر پیوستن رود خروشان انقلاب به اقیانوس عظیم ظهور. و آرزو دارم نام کوچکم در فهرست بلند بالای منتظرانی باشد که به خون سرخ، زمینه ی ساز ظهور سبز صاحب عصرند - که خدا فرج عاجلش برساند -.
و می دانم که این روزها، بس که او نیامده، حتی بهارهایش نیز زمستان است...
--------------
*.- (قسمتی از آیه ی شانزدهم سوره ی نحل)
**.- (قسمتی از آیه ی یکصد و پنجاه و نُهم از سوره آل عمران)