عبدالقادر گیلانی رحمت الله علیه را دیدند که در حرم کعبه روی بر حصباء [سنگریزه - خاک] نهاده، همی گفت: ای خداوند ببخشای و اگر هر آینه مستوجب عقوبتم، در قیامت مرا نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمساری نبرم.
- - - - - - - - -
گلستان سعدی. باب دوم. در اخلاق درویشان
شدت رنج دوری ات را و محیط و مساحت مهجوری ات را فقط قیصر می توانسته به این دقت و ظرافت محاسبه کند؛
وقتی که سرود:
- - - - - -
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید...
- - - - - -
محیط تنگ دلم را شکسته رس...م کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
- - - - - -
به گواهی پیمایش میدانی وبلاگ های دوستان و آشنایان و حتی بی گانه گان!
و رصد فضای مجازی تو در توئی که امروز یکی از موثرترین ابزارهای انتقال معانی است،
اردی بهشت
اوج شکوفائی تراوشات قلمی و نوشتاری جماعت وبلاگ نویس ایرانی است!
این وسط تلاقی روز جهانی ارتباطات را با اردی بهشت را هم که ببندیم به ریش نداشته ی وبلاگ نویسی در ایران، مسبب و موضوع پایان نامه کارشناسی ارشد ِ دانشجوئی بی خیال می شود و می شود هلوئی که براحتی سُر بخورد و برود توی گلو!
والله عالم!
قدیم تر ها یکی از عناصر همیشگی ِ توی جیب آدم ها دفترچه ی تلفن جیبی ای بود که این اواخر نوع مغناطیسی آن هم به بازار آمده بود و کاغذ تویش تا می خورد و این سر و آن سرش ورقه ی نازک فلزی ای بود که به قوه ی آهنربای دورش، به هم می چسبید و نبودنش در جیب مساوی بود با علافی و معطلی و ای بسا سامان نیافتن کلی از ارتباطات و ملاقات ها.
تلفن همراه که همه گیر شد، کم کم نسل دفترچه های تلفن جیبی هم رو به زوال گذاشت و امروز "کذ و ندر" و یک در صد هزار شاید پیدا بشود آدمی که هنوز دفترچه تلفن جیبی اش را حفظ کرده باشد و مقهور حافظه ی دیجیتالی موبایل و سهولت ثبت و فراخوانی شماره ها از آن نشده باشد.
باری، اسمی که جلوی شماره ی تماس هر کس می نویسید اولا معرف دیدگاه شما نسبت به اوست و ثانیا می تواند نظام ذهنی شما را در ثبت و ترتیب و سامان دهی ذخائر اطلاعاتی نشان دهد.
مثلن روزی از سر اتفاق دفترچه تلفن ذخیره شده روی موبایل رجلی سیاسی را دیدم که جلوی هر شماره ای که ذخیره کرده بود کلی عنوان و پیش و پس وند برای طرف آورده بود:
" جناب آقای مهندس حاج.... رئیس محترم دائره ی مالی اداره ی..."
دقیقا همین قدر طولانی و همین سان طول و تفضیل دار!
یا دیده ام کسانی برای مخفی نگه داشتن مخاطب هایشان اکتفا به حرف اول نام و نام خانوادگی طرف شان می کنند و محمد محمدی را "م.م" می نویسند.
غرض یکی از علائقی که دارم کشف نوع نگرش آدم ها به مخاطب شان است و اسمی که روی طرف شان می گذارند.
پروسه ای که اگر دقیقش شوی می توانی حتی بفهمی طرفت آدم منظمی است که همه ی اسامی دفترچه ی اسامی اش اسم کامل دارند و بر اساس نام خانوداگی و نام مرتب شده اند یا این که طرف مقید به هیچ قید و نظمی نیست و می شود لابلای لیست مخاطبان توی گوشی اش پنج تا علی و هفت تا رضا پیدا کنی بی آن که هیچ فرق ماهوی بین رضا هائی که به یک شکل ثبت شده اند بیابی و بتوانی سوایشان کنی!
غرض، جوانک عاشقی را می شناختم که دلبرش را "آوا" نامیده بود و "آوا" تنها تک اسم ثبت شده روی فون مموری گوشی اش بود و باقی هر اسمی که بود، کامل بود...
و این تنها نقطه ی خارج از نظام ِ سخت و سنگین ِ منظم ترین آدمی بود که ذهنش هر حرکت خارج از چهارچوب نظم و ترتیب را جرم می دانست و او وقتی دل در گروی "آوا" بست، سخت به انکار جرم قشنگی که داشت می کوشید...
.jpg)
روی قفلِ در ِ خانه اش - که محل هبوط وحی و قرارگاه آمد و شد فرشتگان بود - نوشته:
او دوستی است که در همه ی پیشامدها و حوادث ناگوار امید شفاعتش می رود!
گفت:
بدان و عمل کن.
و "عمل کن" را
به نشانه ی تاکیید "سه بار"
تکرار کرد و آیه خواند:
قُلْ يَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ...
و گفت:
حواست باشد که
فهمیدن اگر سخت است
عمل به آن چه فهمیده ای سخت تر است!
کسی برای دوخت لباس به مغازه ی ما نمی آمد. هر از چندگاهی، کسی با کت یا شلواری در دست، گذرش به مغازه ی می افتاد اما پدرم با دیدن مشتری لباس به دست، بلافاصله چهره در هم می کشید و جواب سلام تازه وارد را با تاخیر و بی اعتنائی می داد. مشتری در فضائی سرد و سنگین، سفارش تعمیر می داد و هنوز ار مغازه دور نشده بود که پدرم نگاه خشمگینش را از رفتن او می گرفت و غرولندکنان کنایه می زد که باز روزی ما در خشتک مردم است. گلایه اش از خدا بود و اشاره اش به تنگ یا گشاد کردن خشتک شلوارهائی بود که بیشترین مراجعه به مغازه برای آن بود و منبع عایدی مختصر ما.
به میخ های خالی دور تا دور مغازه فقط یک کت نیمه دوخته خاک گرفته آویزان بود که سفارش دهنده اش هرگز برای پروی دوم آن نیامد. می گفتند در یک تصادف کشته شده است. پدرم برای آبروداری پیش دیگر کسبه ی محل و دوستان بی کار یا بازنشسته اش که بعدازظهرها دکان ما را پاتوق می کردند، دو سه کت و شلوار رنگ و رو رفته خودش را از خانه آورده بود تا به میخ ها آویزان کند که یعنی مشتری دارد...*
- - - - - -
داستان همشهری. کتاب اسفند90 و فروردین91